-
ولی هنوز زندهام
سهشنبه 18 دی 1397 16:25
میتوانم در ساعت شش عصر بمیرم ولی هنوز زندهام میتوانم تنها کسی باشم که از طوفان جان سالم به در میبرد ولی حالا تو اینجایی میتوانی باشی و بگذری بیآنکه نگاهم کنی ولی اینجایی و دوستم داری میتوانی دوستم بداری و همهچیز میتواند از هم جدایمان کند میشود که بشود و میشود که نشود لوییس عمر لارا مندوزا
-
من عاشقت شده ام
سهشنبه 18 دی 1397 16:20
اگر تو امتداد بهار نیستی پس این شکوفههای قلبم را از چه دارم ببین چگونه عطر تنت باران میشود و من با بوی تو خلوت میکنم اگر تو امتداد بهار نیستی این پرنده چه میگوید دارد دور قلبم میچرخد زمین میخورد بال میزند قلبم تند میکوبد و من میترسم بگویم دوستت دارم میترسم زیاد به تو فکر کنم میترسم نامت را روی کاغذ بنویسم...
-
تاریخ عشق من
سهشنبه 18 دی 1397 16:15
این فصل از تاریخ عشق مرا بخوان تا وقتی خواستی چراغ آفتاب را به خانه ات بیاوری در تاریکی شب راه را گم نکنی بخوان این فصل را بخوان می ترسم می ترسم وقتی که مرا بوسیدی بوی گونه ات شاخه ای از نفست یاقطره ای از عطر پنجه ات برگیسوانم جا بماند و بوی بهشت به دماغ سنگ برسد آن وقت خبر رسواییم دهان به دهان میان قبیله خواهد گشت و...
-
بهمن یک تار مو دادی امانت
سهشنبه 18 دی 1397 16:10
بهمن یک تار مو دادی امانت که بیتو سوز دل با او بگویم مرا تا یک نفس در سینه باقیست امانتدار این یک تار مویم تو میدانی که در هر تار مویی ز مو باریکتر صد راز باشد اگر مو را زبان آشنا نیست مرا چشم حقیقت باز باشد نه پنداری که پیمانی که بستیم از این یک تار مو محکم نگردد بهگیسوی دلاویز تو سوگند که یک مو از وفایم کم...
-
خانه ی رویاها
سهشنبه 18 دی 1397 16:05
رویاهای خالی ام را گرفتی و با همه چیز پر کردی با مهربانی و سخاوت تابستان و آفتاب رویاهای کهنه ی قدیمی محل ازدحام افکارم از شادی ها دورند حتی از یک نغمه ی ساده آه ، رویاهای خالی مبهم بودند و بی انتها شیرین و پُر سایه جایی که افکارم می توانستند پنهان شوند اما تو رویاهایم را بردی و کاری کردی که به حقیقت تبدیل شوند حالا...
-
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
سهشنبه 18 دی 1397 16:00
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم بیا ای لعبت ساقی! نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان و گر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم مرا از...
-
می خواهم تو را دوست داشته باشم
یکشنبه 9 دی 1397 06:45
می خواهم تو را دوست داشته باشم با یک فنجان چای یک تکه نان یک مداد سیاه چند ورق کاغذ می خواهم تو را دوست داشته باشم با یک پیراهن کهنه یک شلوار پاره پاره دست هایی خالی جیب هایی سوراخ می خواهم تو را دوست داشته باشم درون این اتاق پنهانی پشت سیم خاردارهای تیز روبروی گلوله باران های دشمن می خواهم تو را دوست داشته باشم با...
-
خیال داشتنت را از یاد برده ام
یکشنبه 9 دی 1397 06:43
خیال داشتنت را از یاد برده ام خیال خودت اما هست عطر تنت را نمی دانم عطر یادت اما ، بوی نم باران می دهد بوی نرگس مستی که در پشت خواب هفت ساله ی شرابی ناب ، روئیده و من از بوی یاد تو گاهی ، مست می شوم خیال داشتنت را از یاد برده ام خیال چشمهایت اما هست گاهی میان آینه ی خاک خورده ی تنهایی ام ، پلک میزنی و من تصویر در...
-
عشق , لذت و محبت
یکشنبه 9 دی 1397 06:35
ما می توانیم خیلی چیزها به آدم های اطرافمون هدیه کنیم مثل عشق , لذت و محبت اما لیاقت داشتن اینها رو ما نمی تونیم بهشون بدیم ژواکیم ماشادو آسیس نویسنده برزیلی ترجمه : عبدالله کوثری
-
گاهی برایِ اثباتِ عشق باید رفت
یکشنبه 9 دی 1397 06:30
میروم بغض خواهی کرد اشکها خواهی ریخت غصهها خواهی خورد نفرینم خواهی کرد دوست ترم خواهی داشت یک شب فراموشم میکنی فردایش به یادت خواهم آمد عاشق تر خواهی شد امید خواهی داشت چشم به راه خواهی بود و یک روز یک روزِ خیلی بد رفتنم را برایِ همیشه باور خواهی کرد ناامید خواهی شد و من برایت چیزی خواهم شد مثلِ یک خاطر ه...
-
من هم از سرنوشت می ترسم
یکشنبه 9 دی 1397 06:25
ترسیده ای ؟ از که ؟ از جهان ؟ من جهانت از گرسنگی ؟ من گندمت از بیابان ؟ من بارانت از زمان ؟ من کودکیت از سرنوشت ؟ من هم از سرنوشت می ترسم محمد الماغوط ترجمه : نجمه حسینیان
-
از صبحهای دور از تو نگویم
یکشنبه 9 دی 1397 06:20
از صبحهای دور از تو نگویم که مانند است به شب که مانند است به اوجِ چلهی زمستان ابدی جان هر شب غمت در دل است و عشقت در سر و هر صبح عشقت در دل و خاطرهات در سر طلوع کن صبحم را که عمریست بی خورشید روزهایم شب می شود و بی مهتاب شبهایم روز سیدعلى صالحى
-
زن ، زیبایی و ترانه
یکشنبه 9 دی 1397 06:15
نگذارید زنان زیبا ترانه های غمگین بخوانند این سه درد وقتی کنار هم می ایستند بیشتر می شوند زن ، زیبایی و ترانه آوازِ ترانه های غم انگیز را بگذارید زنان زیبا بخوانند این سه درد وقتی کنار هم می ایستند کامل می شوند زن ، زیبایی و ترانه ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفته ای نکند اندوه آن روی دیگر شادمانی ست ؟ شُکری...
-
آن روز که در عشق سرانجام بمیرم
یکشنبه 9 دی 1397 06:10
آن روز که در عشق سرانجام بمیرم مپسند که دلداده ناکام بمیرم آیا بود ای ساحل امید که روزی چون موج در آغوش تو آرام بمیرم ؟ چون شبنم گلها سحر از جلوه خورشید در پرتو روی تو سرانجام بمیرم آن مرغک آزرده عشقم که روا نیست در گوشه افسرده این دام بمیرم مپسند که در گوشه تنهایی و غمها چون شمع ، عیان سوزم و گمنام بمیرم محمدرضا...
-
بوسه هایی که به دیگری می دهی
یکشنبه 9 دی 1397 06:05
بوسه هایی که به دیگری می دهی به گوش من خواهد رسید پرستوها پچ پچ کنان و نسیم درزمزمه خواهند گفت آنگاه ابرها رنگ حواهند زد خیال او را که بدو عشق می ورزی ای طرار ، می باید تا نهان کنی بوسیدن اورا در رودهای خاک وآنگاه که صورت او را بالا می گیری صورت مراخواهی دید خیس اشک خدا روا نمی دارد آفتاب را برای حیات تو اگرکه با من...
-
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
یکشنبه 9 دی 1397 06:00
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم چو تویی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که تویی آن به کس اقرار ندارم چو من از شهد تو نوشم ز...
-
بسیار دیر
سهشنبه 4 دی 1397 17:45
آنزمان که من از احتیاج جوانی و شرم به سوی تو آمدم با تمنا تو خندیدی و از عشق من یک بازی ساختی حالا خستهای و دیگر بازی نمیکنی با چشمهای تاریک به سوی من مینگری از روی احتیاج و میخواهی عشقی را داشته باشی که من داده بودم به تو دریغا که آن عشق از بین رفته است و من نمیتوانم بازگردم روزگاری آن عشق مال تو بود حالا دیگر...
-
سالهای پاییزی عمرم
سهشنبه 4 دی 1397 17:40
ایستاده ام در آستانه ی سالهای پاییزی عمرم هیچ خورشیدی گرمای تابستانم را برنمی گرداند تو هم هر روز مثل روزهای پاییز ، حضورت کوتاه و کوتاه تر می شود سالهاست عادت کرده ام به تنهایی خودخواسته ام و همنشینی با کاغذو قلمی که میدانم تنهایم نمیگذارند سالهاست به تلخ نوشیدن عادت کرده ام آنقدر که دهانم و حرفهایم بوی تلخی می دهند...
-
سلام بر کسانی که
سهشنبه 4 دی 1397 17:35
سلام بر کسانی که بیهوده دوستشان می دارم سلام بر کسانی که جراحت هایم روشنشان می دارد محمود درویش مترجم : سیدمهدی حسینی نژاد
-
آفتابی ترین وسوسه ی پاییز
سهشنبه 4 دی 1397 17:30
آفتابی ترین وسوسه ی پاییز خواستنی ترین برگ ریزان باغ عمرم ای به قربان ستاره باران چشم هایت طلوع کن میان سفره ی هر روزمان ای ساحل ندیده ترین کشتی طوفان زده آرام بگیر در آغوش پر التهابم صبح است طلوع کن طلوع کن ای پنهانی ترین زاویه ی نگاهم تو آنی که همیشه در هر شعر متولد می شوی پس طلوع کن طلوع کن ، میان این قافیه های پر...
-
زندگیام از تو آغاز میشود
سهشنبه 4 دی 1397 17:25
کافیست که از در درآیی با گیسوان بستهات تا قلبم را به لرزه در آوری تا دوباره متولد شوم و خود را بازشناسم دنیایی لبریز از سرود السا عشق و جوانی من آه لطیف و مردافکن چون شراب همچو خورشید پشت پنجرهها هستیام را نوازش میکنی وگرسنه و تشنه برجا میگذاریام تشنهی بازهم زیستن و دانستن داستانمان تا پایان معجزه است که...
-
سمفونی پاییز
سهشنبه 4 دی 1397 17:20
شاهکاری ست سمفونیِ پاییز شر شرِ باران خش خشِ برگها و صدای فریادِ سکوت اصلا آدم سرش درد می کند برای عاشق شدن مریم رضایی حامی
-
کنارم دراز کشیدەای
سهشنبه 4 دی 1397 17:15
کنارم دراز کشیدەای پیکرت بلور ِ مه گرفته چهرەات خانهی خوابها بسان دو ساحل مقابل هم هستیم شب رودی است بین ما انگار دو خط موازی و خلاء میانمان بهانەی بودنمان است کنارم دراز کشیدەای در چشمهایمان رازی میدرخشد من اینجا نیستم به دوردستها مینگرم به ژرفای خالی به گذشته ، که آیینەی اکنون است به فاصلەی میانمان و تنهایی...
-
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
سهشنبه 4 دی 1397 17:10
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم من از قبیلهی عشاق بی سر انجامم به آن دقایق پر درد زندگى سوگند که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم مکش ز دامن من دست با فراغت دل که آفتاب غروبی به گوشهی بامم مرا که این همه توفان طبیعتم ، دریاب که من به یک سر موی محبتى رامم ز عمر شکوه ندارم که خامهی تقدیر نوشته بود در آغاز نامه فرجامم مرا...
-
خاطره
سهشنبه 4 دی 1397 17:05
وقتی روز پرهیاهو برای انسان فانی سکوت می کند و در کومه های سوت و کور شهر سایه کمرنگ و نیمشفاف شب فرو میافتد و خواب به پاداش تلاش روز ، از راه میرسد در آن هنگام روزم در سکوت میگذرد لحظههای رنجآور بیداری و بیخوابی در بیکارگی شباهنگام دردهای درونام بیدار میشوند و زبانه میکشند آرزوهایام زیر بار غم در جوش و...
-
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا
سهشنبه 4 دی 1397 17:00
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا بندۀ سلطان عشقم، تا چه فرماید مرا ؟ بس که کردم گریه پیش مردم و سودی نداشت بعد ازین بر گریه خود خنده میآید مرا بستۀ زلف پریرویان شدن از عقل نیست لیک من دیوانهام ، زنجیر میباید مرا وعدۀ وصل توام داد اندکی تسکین دل تا رخ خوبت نبینم دل نیاساید مرا وه که خواهد شد ، هلالی ، خانۀ عمرم...
-
تو را می بینم
شنبه 14 مهر 1397 18:00
تو را می بینم که از قاره ای بعید می آیی و شتابان بر آب ها گام بر می داری تا با من قهوه بنوشی همان طور که عادت ما بود پیش از آن که بمیری میان ِ ما اتفاقی نیفتاده است و من قرار های پنهانی مان را حفظ کرد ه ام اگر چه آدمیان پیرامونم بر این گمانند که هر کس مُرد دیگر باز نمی گردد غاده السمان ترجمه : یغما گلرویی
-
نگرانِ من نباش
شنبه 14 مهر 1397 17:57
نگرانِ من نباش مشغولِ فراموش کردنت هستم دارم به دوست نداشتنت فکر می کنم به اینکه چند روزی اگر با چشمهایم کاری نداشته باشی شاید بتوانم خودم را قطره قطره از تو خالی بکُنم دلواپس من نباش آنقدر بزرگ شده ام که بی آنکه در ازدحامِ آدمها دستم را بگیری ، گم نشوم آنقدر قد کشیده ام که بتوانم زمین را زیر پا بگذارم و سهمم را از...
-
میان من و چشمهایت
شنبه 14 مهر 1397 17:51
میان من و چشمهایت آن هنگام که چشمانام را در چشمهایت غرق میسازم سپیدهی ژرف را میبینم و گذشتهی کهن را و آنچه را که نمیدانستم میبینم و احساس میکنم هستی میان من و چشمهایت جریان دارد آدونیس مترجم : صالح بوعذار
-
ولی من او را نخواهم شناخت
شنبه 14 مهر 1397 17:47
جهان از آغاز تا پایان شعریست محزون کسی در خواهد زد و خواهد آمد که چشمان تو را خواهد داشت و همان حرف تو را خواهد زد ولی من او را نخواهم شناخت بیژن جلالی