برایتان دلمان تنگ می شود

هر واژه ای
وقتی به گوش می رسد از جانب شما
موسیقی و ترانه و آهنگ می شود

هر نغمه ای
از پیله چون درآید
پروانه ای شکفته و خوش رنگ می شود

با چشمهایتان
جنگل ها را گستردید
با دستهایتان
دریاها را آوردید

با آن که ما شما را
کم دیده ایم
اما برایتان دلمان تنگ می شود

عمران صلاحی

تن تو

تـن تـو چـون خـوشه ها
بـر دستـان من شکـفت
تـن تـو چـون گـیاه
در دست های مـن روئـید
و خـوشه کـرد و روشن شد
بـعد افـسرد
و تـاریک شد
ایـنک بـه یـاد تـو گـلهای غـروب
خـاموش و عـطر آگـین هستند

بیژن جلالی

ما را دوروزه‌ دوری دیدار می‌کشد

ما را دوروزه‌ دوری دیدار می‌کشد
زهری است این ، که اندک و بسیار می‌کشد

عمرت دراز باد ، که ما را فراق تو
خوش می‌برد به زاری و ، خوش زار می‌کشد

مجروح را جراحت و ، بیمار را مرض
عشاق را مفارقت یار می‌کشد

آن‌جا که حُسن ، دست به تیغ کرشمه بُرد
اول جفاکشان ِ وفادار می‌کشد

وحشی ؛ چنین کُشنده‌ بلایی که هجر اوست
ما را هزاربار ، نه یک‌بار ، می‌کشد

وحشی بافقی

سنگینی رد پاهایم

از به دوش کشیدن من خسته شدی
سنگین بودم
از دست هایم خسته شدی
و از چشم هایم
و از سایه ام
حرف هایم تند و آتشین بودند
روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی ردپاهایم را
در درونت حس کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

ناظم حکمت
مترجم : رسول یونان

فقط ترا دوست دارم

از آن رو که عشق به تو
در من است
و تو دوری
با این خطر مواجهیم
که عاشق عشقم به تو شوم

از آن رو که اشتیاقم به تو
در من است
و تو دوری
با این خطر مواجهیم
که عاشق اشتیاقم به تو شوم

از آن رو که غمم
از آن همه دوری ات
در من است
بیم آن می رود
که عاشق غم خود شوم

پس فقط باید
چشم هایم را ببندم
و تو را پیش روی خود بنگرم
تو را ، نه عشق را
نه اشتیاق و
نه اندوهم را

و آن گاه
عاقبت این را بدانم
که نه عاشق اندوه خود
نه اشتیاق خود
و نه عشق خود ، به تو نیستم
فقط تو را دوست دارم

اریش فرید

فایده

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
پس قهوه خانه ها به چه درد می خورند ؟

اگر نتوانم با تو بی آنکه هدفی داشته باشیم
راه بروم
پس خیابانها به چه درد می خورند ؟

اگر نتوانم نام تو را
بی آنکه بترسم
مزمزه کنم
پس زبانها به چه درد می خورند ؟

اگر نتوانم فریاد بزنم
دوستت دارم
پس دهانم به چه درد می خورد ؟

سعاد الصباح
مترجم : وحید امیری

صدا ها

وقتی که شب
به خانه برمی گردی
و صدای کلید را در قفل می شنوی
بدان که تنهایی

وقتی کلید برق را می زنی
صدای تیک را میشنوی
بدان که تنهایی

وقتی در تخت خواب
از صدای قلب خودت نمی توانی بخوابی
بدان که تنهایی

وقتی که زمان
کتاب ها و کاغذ ها را در خانه می جود
و تو صدایش را می شنوی
بدان که تنهایی

اگر صدایی از گذشته
تو را به روزهای قدیمی دعوت کند
بدان که تنهایی

و تو بی آن که قدر تنهایی را بدانی
دوست داری
خودت را خلاص کنی
اگر این کار هم بکنی
باز تک و تنهایی
 
عزیز نسین
مترجم : رسول یونان


رو ترش کردی مگر دی ، باده‌ات گیرا نبود

رو ترش کردی مگر دی ، باده‌ات گیرا نبود
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود

یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد
بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود

چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود
چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود

هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن
آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود

در دل مردان شیرین جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود

این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست
اندر آن دریای بی‌پایان بجز دریا نبود

یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود
 
مولانا

اخم ملیح

نمی‏دانم دوباره از من
چه گناهی سر زده است
که به این اخم ملیح
محکومم کرده‏ای
اختیار دست‏هایم در خواب
باور کن دست خودم نیست

عباس صفاری

تو از یادم نمی روی

برهنه به بستر بی کسی مردن
تو از یادم نمی روی
خاموش به رساترین شیون آدمی
تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار
تو از یادم نمی روی
پی پستوی پنهانی برای بدگمانی گریه ها
تو از یادم نمی روی
دفاتری سپید
زمزمه ای نازا
سر انگشتی آشفته
تو با من چه کرده ای ؟
تو از یادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی
تو از یادم نمی روی
سوزن ریز مکرر باران بر پیچک و ارغوان
تو از یادم نمی روی
بسیاری اندوه من از شمارش دما دم دریا
تو از یادم نمی روی
پس به بهانه ای
مثلا انار خانه گل داده است یا نه
برای کودکی های کسی ... نامهء سر بسته ای بنویس
امروز مجلس ختم من از مرگ ساده ای ست
تو از یادم نمی روی
امروز سال یاد درگذشت عزلت من است
تو از یادم نمی روی
تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی

سید علی صالحی

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا

برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم
به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا

ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام
ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا

فلک موافقت من کبود درپوشید
چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا

از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام
بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا

هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید
یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا

به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی
اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا

خاقانی

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد


صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد


سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهو روشی کبک خرامی نفرستاد


دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست

وز آن خط چون سلسه وامی نفرستاد


فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد


چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد


حافظ بادب باش که او خواست نباشد

گرشاه پیامی به غلامی نفرستاد

حافظ

استواری امن زمین

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را زیر پای خویش

مارگوت بیکل

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

همیشه کسی در اتاق کناری هست
که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند
کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها
چه‌ می‌کنید

همیشه کسی در اتاق کناری هست
کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید
یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد
به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند
کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید
به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید

همیشه کسی در اتاق کناری هست
کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید
یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود

همیشه کسی در اتاق کناری هست
که وانمود می‌کند
درحال خواندن کتاب است

همیشه کسی در اتاق کناری هست
که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند

همیشه کسی در اتاق کناری هست
و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید کیست
و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند
و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست
چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست
و اگر اتاق دیگری نباشد
گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست

چارلز بوکوفسکی

ای عشق پیام مرا بشنو

ای رؤیاهای من
ای رؤیاهای شیرین من
خداحافظ

ای خوشبختی شب های دراز کجایی ؟
مگر نمی بینی که خواب آرامش بخش
از دیدگان من گریخته و مرا
در تاریکی عمیق شب
خاموش و تنها گذاشته است ؟

بیدارم و نومیدم
به رؤیاهای خود می نگرم
که بال و پر گشوده اند
و از من می گریزند
اما روح من با غم و حسرت
این رؤیاهای عشق را دنبال می کند

ای عشق
ای عشق
پیام مرا بشنو
این رؤیاهای دلپذیر را به نزد من باز فرست
کاری کن که شامگاهان
مست باده خیال
در خواب روم و هرگز بیدار نشوم

الکساندر پوشکین
مترجم : دکتر شجاع الدین شفا

از دستان من نیاموختی

از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته
به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم
هفته پایان می‌یافت
ماه پایان می‌یافت
سال پایان می‌یافت
هنوز در آستانه‌ی در
در کوچه بودیم ، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم
که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
می‌خواستیم
با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم
چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگ‌ها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم

احمد رضا احمدی

جام آخر

می نوشم برای خانه‏ ی ویران
برای زندگی قهرآلود خود
برای تنهایی
در حین با هم بودن

و برای تو من می‏نوشم
برای دروغ لب‏های خیانتگرت به من
برای سرمای بی‏جان چشمانت
برای آن که دنیا زمخت و بی‏رحم بود
و برای آن که خدا هم نجات‏مان نداد

آنا آخماتووا

شیرین سوگلی عشق

شیرین
سوگلی عشق
بالا بلند
گیسو کمند
از لابلای جنگل مژگانم
از ماورای منشورهای سرشکم
رنگین‌کمان مرمر عریانت
تطهیر می‌کند ، امواج چشمه را

شیرین
جام شرابِ پیر
ای طاقه‌ی حریر
این چشمه‌سار ، راهی دراز بُریده
از شیب تا نشیب پریده
تا مرمر بدنت را در بازوان تشنه کشیده
قلبش با قلب تیشه‌ی فرهاد ، بی‌شکیب تپیده
بنگر به چشمه‌سار
فریاد آتش است
خون خورده تیشه‌ای
با صخره‌های سخت به حال نیایش است
زیباییت مدام به حد ستایش است
از قطره تا حباب
از برکه تا سراب
خواهان خواهش است
چون بیستون که زیر تیشه‌ی فرهاد
در کار کاهش است

 

ادامه مطلب ...

پرواز با خورشید

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگیرم ازاین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله ی پربرف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرور است و سرود است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رؤیای شرابی است که در جام بلورست

آنجا که سحر گونه ی گلگون تو در خواب
از بوسه ی خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آئینه ی جادویی خورشید
چون می نگرم او همه من ، من همه اویم

او روشنی و گرمی بازار وجوداست
در سینه ی من نیز دلی گرمتر ازاوست

او یک سر آسوده به بالین ننهاده است
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هردو دراین صبح طربناک بهاری
ازخلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده ی جان محو تماشای بهاریم

ما آتش افتاده به نی زار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

فریدون مشیری

آه درد مرا دوا که کند ؟

آه درد مرا دوا که کند ؟ 
چاره‌ی کارم ای خدا که کند ؟

چون مرا دردمند هجرش کرد 
غیر وصلش مرا دوا که کند ؟

از خدا وصل اوست حاجت من 
حاجت من جز او روا که کند ؟

من به دست آورم وصالش لیک 
ملک عالم به من رها که کند ؟

دادن دل بدو صواب نبود 
در جهان جز من به این خطا که کند ؟

لایق است او به هر وفا که کنم 
راضیم من به هر جفا که کند ؟

دی مرا دید ، داد دشنامی 
این چنین لطف دوست با که کند ؟

ای توانگر به حسن غیر از تو 
جود با همچو من گدا که کند ؟

وصل تو دولتی‌ست ، تا که برد ؟ 
ذکر تو طاعتی‌ست ، تا که کند ؟

جان به مرگ ار زتن جدا گردد 
مهرت از جان به من جدا که کند ؟

سیف فرغانی از سر این کوی 
چون تو رفتی حدیث ما که کند ؟

سیف فرغانی