چه بگویم

چه بگویم
به گلدانِ شمعدانی که تشنه ی دستهای ‌توست
به پنجره ی دلتنگِ هوایت
و به پاییزِ که از دوریِ چشم هایت
می بارد چه بگویم
به شعری که از نبودِ لبهایت می نالد
به شبی که آغوشت را کم دارد
و به دقایقِ بی تو
چه بگویم
به خدایی که این عشق در تحملش نیست
و به بوسه ام بر پیشا نی ات
در دلِ قاب عکسِ بی جان
به تو که دوری
دوری و دور چه بگویم
به من که وقتی حتی تو را در یک ‌پیراهن با خود ندارم غمگینم
مرا در آغوش بگیر
تا بگویم به فاصله ها
از هوایی که بین ما جاریست متنفرم

حامد نیازی

دلم می خواست

دلم می‌خواست
قبل از آینه‌ها
به یک زیباروی
از زیبایی‌اش بگویم
دلم می‌خواست
به زیبایی تمام
با یک زیباروی زندگی کنم

مظفر طیب اوسلو
ترجمه : سینا عباسی

در دلم نشستی

غافلگیرم کردی
درست مثل شعر

در دلم نشستی
درست مثل عشق

و به من جانی تازه بخشیدی
درست مثل جوانی

تعجب می کنم
نکند تو آنی
نکند تو همانی

محمدرضا عبدالملکیان

برای فراموش کردن تو

برای فراموش کردن تو
شاید
ورق بازی کردم
شاید لبی تر نمودم و
گلوی خسته از آه جان‌سوزم را
با شراب التیام بخشیدم

و یا شاید
تمام کوچه‌های شهر را
به‌یاد تو قدم زدم
وجب به وجب
قدم به قدم

اما بگو
چگونه فرو بنشانم
این جهنمی را که
در درون‌ام زبانه می‌کشد
چاره چیست ؟

انگار وقت آن رسیده است که
با استخوان‌های‌ام
نی‌لبک بنوازم‌

ولادیمیر مایاکوفسکی
مترجم  : هادی دهقانی

که بی تو نبوده ام هرگز

آه که چه می گویم و چگونه بگویم
همیشه، همیشه بی تو گذشته است جهان
و می گذرد
همیشه
همیشه بی تو چرخیده است زمین و می چرخد
چگونه بگویم آه
که بی تو نبوده ام هرگز

که بی تو من هرگز
نچرخیده ام
به کردار سنگ یاوه ای همراه زمین، گرد هیچ آفتابی
و نروییده ام، چنان گیاهی، کناره سنگی
تا نه انتظار نزول انگشتانت به چیدنم
تقدیری بوده باشد منتظر
در ریشه
چگونه بگویم آه
که معنی نمی دهم بی تو
چنانکه معنی نمی دهد جهان
بی ما

منوچهر آتشی

راز چشمان تو

چشمان رازناک شرجی‌ات
آبی است ، سبز ، یا خاکستری ؟
که هی مهربان می‌شود ، زیبا می‌شود ، هی وحشی

هی در خود می‌تاباند رخوت و پریده رنگی آسمان را
یاد روزهای سفید و معتدل ابرآلوده می‌اندازی‌ام
که قلب‌های افسون شده
از تلاطم دردی نامعلوم به خود می‌پیچند
و آب می‌شوند در گریه
و جان‌های بیدار ، ذهن به خواب رفته را ریش‌خند می‌کنند

گاه به افق‌های قشنگ می‌مانی
که خورشیدها را در فصل‌های مه گرفته می‌افروزد
تو چشم‌انداز نم‌زده
چه می‌درخشی
به شعله می‌کشی
پرتوهای آمده از آسمان آشفته را

تو ای زن خطرناک ، اقلیم اغواگر
هم برف ، هم یخ‌ریزه‌هایت را می‌ستایم

از این زمستان کینه‌توز آیا
لذت‌هایی برنده‌تر از شیشه و آهن
نصیب‌ام خواهد بود ؟

شارل بودلر
مترجم : آسیه حیدری شاهی‌سرایی

آخر ای ماه پری پیکر ، که چون جانی مرا

آخر ای ماه پری پیکر ، که چون جانی مرا
در فراق خویشتن چندین چه رنجانی مرا ؟

همچو الحمدم فکندی در زبان خاص و عام
لیک خود روزی بحمدالله نمی‌خوانی مرا

ای که در خوبی به مه مانی چه کم گردد ز تو
گر بری نزدیک خود روزی به مهمانی مرا ؟

دست خویش از بهر کشتن بر کسی دیگر منه
می‌کشم در پای خود چندان که بتوانی مرا

با رقیبانت نکردم آن‌چه با من می‌کنند
این زمان سودی نمی‌دارد پشیمانی مرا

زین جهان چیزی نخواهم خواستن جز وصل تو
گر فلک یک روز بنشاند به سلطانی مرا

کس خریدارم نمی‌گردد ، که دارم داغ تو
زآن همی آیم برت ، چندان‌که می‌رانی مرا

 بر سر کوی تو دشواری کشیدم سال‌ها
دور ازین در چون توان کردن به آسانی مرا ؟

در درون پرده‌ای با دشمنان من به کام
وز برون مشغول می‌داری به دربانی مرا

گفته‌ای در کار عشقم اوحدی دانا نبود
چون توانم گفت ؟ نه آنم که می‌دانی مرا

اوحدی مراغه ای

زنی به اندازه دنیا

خدایا
دیگر جایی در قلب من نیست
زیرا زنی که دوستش دارم
به اندازه دنیاست
قلبی دیگر به من بده
فراخ تر از دنیا

نزار قبانی
مترجم : احمد پوری
کتاب عشق با صدای بلند

خواستن همیشه توانستن نیست

‏خواستن همیشه توانستن نیست
من تو را میخواستم
توانستم ؟
لب داشتم ، بوسه خواستم
توانستم ؟
فقط میخواستم جای آه
دهانم گرم اسمت باشد
خواستم دوستم داشته باشی
فقط باشی ، همین
من همین کار ساده را از تو خواستم
توانستی ؟
توانستم ؟

رسول ادهمی

فقط خدا می‌داند چقدر دوستت داشتم

اگر تو را بین هزار مرد شبیه خودت هم ببینم
خواهم شناخت
چون تو تنها مردی هستی
 که من او را با قلبم می‌دیدم نه چشمم
و فقط خدا می‌داند چقدر دوستت داشتم
فقط خدا می‌داند چقدر دوستت داشتم
فقط خدا می‌داند چقدر دوستت داشتم

شهرزاد الخلیج
ترجمه : اسماء خواجه زاده

خودم را وقف توکردم

شاید اگر
کمی از خودم را
برای خودم کنار می گذاشتم
حالا می توانستم روی پاهایم بایستم

من امّا
همه اَم را صرفِ تو کرده بودم
چشمم ، دستم ، قلبم
من ، زنده زنده اعضای زیادی را
عاشقانه به تو اهدا کرده بودم

تو امّا
قلبت ، دستت ، چشمت را
به دیگری پیوند زدی و رفتی

حالا روزهای زیادیست
خاطره ها موریانه شده اَند و
به جانِ بی جانِ من افتاده اند

مینا آقازاده

آخرین دیدار

اکنون می دانم
که با تمام عزیزانم
باید خوب خداحافظی کنم
زیرا هیچ یک از ما نمی دانیم
کدامین قرار
آخرین دیدار خواهد بود

آتال بهرام اوغلو
مترجم : سیامک تقی زاده

کتابی برای تو

کتابی که با دستان خود
نوشته ام را برایم نخوان
من بارها خواسته ام
تو را لای یکی از این صفحات پنهان کنم
من بارها خواسته ام در یکی از فصل های کتاب
اسلحه را بردارم
و تمام مردان داستان را بکُشم
بیایم و دستانت را بگیرم
و با تو فرار کنم
تا در جنگلی زندگی کنیم و
دیگر نویسنده نباشم
من بارها خواسته ام
که نروی ، که نمیری ، که بمانی
اما به من بگو
با قطاری که در آخرین صفحات کتاب
به انتظارت ایستاده است چه کنم ؟

بابک زمانی

تا من او را به تنهایی دوست بدارم

من منتظرم
تا همواره دنبال کنم
سیمایِ نجیب و مهربانی را
که به‌خود می‌گیرد
تا من او را به تنهایی دوست بدارم
چونان آهن‌ربایی که آهن می‌رباید
او نیز مرا می‌رباید
منظره‌یِ دلربایِ
یک موحناییِ مَحشر را دارد

ولی بخندید ، به من بخندید
ای مردمِ همه‌جا ، به‌ویژه مردمِ این‌جا
زیرا بسیار چیزهاست که جرأت نمی‌کنم به شما بگویم
بسیار چیزها که نمی‌گذارید بگویم
به من رحم داشته باشید

گیوم آپولینر
ترجمه‌ : محمدعلی سپانلو

این منم در آینه ، یا تویی برابرم ؟

این منم در آینه ، یا تویی برابرم ؟
ای ضمیر مشترک ، ای خودِ فراترم

در من این غریبه کیست ؟ باورم نمی شود
خوب می شناسمت ، در خودم که بنگرم

این تویی ، خود تویی ، در پسِ نقابِ من
ای مسیح مهربان ، زیر نامِ قیصرم

ای فزونتر از زمان ، دورِ پادشاهی ام
ای فراتر از زمین ، مرزهای کشورم

نقطه نقطه ، خط به خط ، صفحه صفحه ، برگ برگ
خط رد پای توست ، سطرسطر دفترم

قوم و خویش من همه از قبیله ی غم اند
عشق خواهر من است ، درد هم برادرم

سالها دویده ام از پی خودم ، ولی
تا به خود رسیده ام ، دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف ، بی نشان و بی هدف
گم شده چو کودکی در هوای مادرم

از هزار آینه تو به تو گذشته ام
می روم که خویش را با خودم بیاورم

با خودم چه کرده ام ؟ من چگونه گم شدم ؟
باز می رسم به خود ، از خودم که بگذرم ؟

دیگران اگر که خوب ، یا خدا نکرده بد
خوب من چه کرده ام ؟ شاعرم که شاعرم

راستی چه کرده ام ؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است ، من به فکر دیگرم

قیصر امین پور

بیشتر از تعداد گناهانم دوستت دارم

بگو لب‌هایت به شادی‌ام بگویند : باش
تا باشد و قلبم نغمه سر‌دهد
و چونان پرنده‌ای آتشین
میانِ رشته‌های طلاییِ خورشید به رقص درآید
و از سوختن در هیمه‌ی آتشِ خوشبختی نهراسد
چون دستت با معجزه‌ی پیامبر گونه‌اش لمسم کرد
ژرفنای وجودم که هزارتوی دالان‌ها و سردابِ‌ دردهای پنهان
و منزلگاهِ اشباحی بود که نیش‌ها و پنجه‌هایشان را بر دیوارِ گذشته‌ای زشت ساییده و تیز می‌کردند
ناگاه به پنجره‌ای بدل شد که پرده‌اش رنگین‌کمان است
پنجره ای گشوده به افق و نسیم و باران و رخداد‌های ناگهانی
و آوازِ پریزادگانِ عاشقِ شب
آنگاه که نقشِ صورتت بر خیالم می‌بندد
تنم به لرزه درمی‌آید

 

ادامه مطلب ...

هرجا حدیث حسن تو تقریر می‌کنند

هرجا حدیث حسن تو تقریر می‌کنند
آیات رحمت است که تفسیر می‌کنند

یا رب چه صورتی تو که در کارگاه چشم
مردم همی خیال تو تصویر می‌کنند

هر خواب فتنه‌خیز که بینند مردمان
آن را به چشم مست تو تعبیر می‌کنند

خون می‌چکد ز خامه خونین‌دلان شوق
چون نامه فراق تو تحریر می‌کنند

دل بسته‌ام به زلف تو زیرا که عاقلان
دیوانه را به حلقه زنجیر می‌کنند

خرسندم از خرابی دل زان که عاقبت
ویران‌سرای عشق تو تعمیر می‌کنند

در صیدگاه عشق همه زخم کاری است
اول ترحمی که به نخجیر می‌کنند

عشقم کشیده بر سر میدان لشکری
کز غمزه کار خنجر و شمشیر می‌کنند

ملکی که در تصرف شاهان نیامده
ترکان به یک مشاهده تسخیر می‌کنند

کاری که از کمند نیاید ، سهی‌قدان
از حلقه‌حلقه زلف گره‌گیر می‌کنند

شاهان همه اسیر بتان سیاه چشم
این آهوان نگر که چه با شیر می‌کنند

مژگان او به جان فروغی کجا رسد
کی لاشه را نشان چنین تیر می‌کنند ؟

فروغی بسطامی

ای کاش اینجا بودی عزیزم

ای کاش اینجا بودی عزیزم
ای کاش اینجا بودی
ای کاش می نشستی روی مبل و
من هم می نشستم در کنارت
دستمال مال تو
اشک مال من
هر چند این قاعده می تواند
به رسم دیگری باشد

ای کاش اینجا بودی عزیزم
ای کاش اینجا بودی
ای کاش اینجا توی ماشین من بودی و
دنده عوض می کردی
بعد می دیدیم سر از جای دیگری
درآورده ایم
از ساحلی ناشناس
یا که نه ، اصلن بر گشته ایم
جایی که پیشتر بودیم
 
ای کاش اینجا بودی عزیزم
ای کاش اینجا بودی
ای کاش وقتی ستاره ها سر زنند
چیزی از ستاره بینی ندانم
همان دمی که ماه ملافه نقش خود را پهن می کند
بر آب
که آه کشان در خواب ، گُرده عوض می کند
ای کاش هنوز جایی بود
که از آن به تو زنگ می زدم
 
ای کاش اینجا بودی عزیزم
وای آخر چه لطفی دارد فراموشی
اگر از پی ِ آن مرگی نیز در کار باشد

ژوزف برودسکی
مترجم : مرتضی ثقفیان

من از این عشق پیر نمی شوم

یک روز بارانی
از پنجره ی اتاق من
در باران
یاد عطر موهای تو می افتم
هنوز مثل روز اول
سرخ می شوم
من بزرگ نمی شوم
من از این عشق پیر نمی شوم
باران می شوم

چیستا یثربی

راز من و تو

اگر متوجه مقصودم نمی‌شوی
 بیا با هم سکوت کنیم
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند
شاید سکوتت
شبیه سکوتِ من باشد

ژول سوپرویل