مرا زیبا به یاد بیار

مرا زیبا به یاد بیار
این ها ، آخرین سطرهای من است
فرض کن که من
رویایی بودم
که از زندگی تو گذر کردم
و یا بارانی بودم
که سیلاب شدم در کوچه های تان
سپس خاک ، آب را کشید و
من محو شدم
شاید هم خوابی زیبا بودم
تو بیدار شدی و من رفته بودم

مرا زیبا به یاد بیار
زیرا من تو را آن گونه که هستی
دوست داشتم
من ، آخرین دوست تو
آخرین رازدار تو بودم که در آغوشم گریستی
و هیچ وقت ، کاستی های ات را
به رویت نیاوردم
رنجیده خاطر شدم
اما سرزنش ات نکردم

مرا زیبا به یاد بیار
نامه هایی برایت نوشتم
شعرهایی برایت سرودم ، هر شب
که هنوز خیلی از آن ها را نخوانده ای
ثواب و عذابش ماند برای من
بی صدا از کنارت رفتم
و تو نیز مانند دیگران ، به رفتنم پی نبردی

مرا زیبا به یاد بیار
برای تو
شب های به یاد ماندنی باقی گذاشته ام
برای تو خسته ترین سحرگاهان را
لیخندهایم ، چشم هایم و در آخر
صدایم را به یادگار گذاشته ام
زیباترین شعرهایم را
در نگاه چشمان تو خوانده ام
و سلام هایی ناگفته
در گوشه گوشه ی خانه
و خداحافظی
در تمام ایستگاه ها
به جا گذاشته ام
و تمام چیزهایی که در یک عشق
می توان یافت

مرا زیبا به یاد بیار
خواب هایت روی زانوهایم را
نوازش انگشتانم لابلای موهایت را
گرم کردن دستان یخ زده ات را
تمام لحظات شادمانی ات را به یاد بیار
بوسه هایم روی پیشانی ات را
فکر کن
به کسی که هر لحظه می تواند
در خانه ات را بزند
می دانی ، به شگفت آوردنت را دوست دارم
و این آخرین سورپرایز من برای تو باشد
تمام روزهایی که با تو سپری کرده ام را
به آتش می کشم
می روم

مرا زیبا به یاد بیار

اورهان ولی
مترجم : سیامک تقی زاده

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است
که در تو
زندگی می‌کند
شعر ارابه‌های مست خورشید است
که با جست و خیزهای عاشقی
از نفس نمی‌افتد

نارنجی
شعر یعنی ناز و کرشمه‌ی کلمات
وقتی تو راه می‌روی
شعر یعنی شهد شراب
وقتی که حرف می‌زنی
شعر یعنی لبخند تو
وقتی نگاهت به من می‌افتد

شعر که حجاب ندارد
آرایه نمی‌بندد
شعر که لباس نمی‌پوشد
همیشه می‌خندد
در چشم‌های تو
اوج می‌گیرد
در نگاه من
سرریز می‌کند
قسم به قلم
و آنچه می‌تراود از آن

عباس معروفی

من نمی توانم

من نمی توانم
اما بگذار شعرهایم
تو را لمس کنند

ایلهان برک
ترجمه : سیامک تقی زاده

دلم می خواست

دلم می خواست
شبی که می رفتی
اتفاقِ ساده ای می افتاد

راه را گم می کردی
فاخته ای کوکو می کرد
و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها
به زمین می افتاد

باران می گرفت
بیدار می شدم
بیدارت می کردم
و ادامه ی این خواب را
تو تعریف می کردی

واهه آرمن

دلم دارد زنگ می‌زند

گوشی را بردار
دارد دلم زنگ می‌زند

از آهن نیست اما
در هوای تو
خیس از بارانی که می‌دانی
از آسمان کجا باریده‌است
دارد زنگ می‌زند

گوش کن
چگونه از همیشه بلندتر
مانند طنینِ یک فریاد
صدای زنگ پیچیده در اتاقت

دلم دارد زنگ می‌زند
گوشی را بردار

شهاب مقربین

مرا به جرم عاشق بودنت اعدام کن

فریاد ، فریاد ، فریاد
اشک و ناله و هیهات
این کدام آزادی ست که باید ازکنارتو بگذرم
این کدام آزادی ست که با خاطرات تو پیوند خورده است
من می خواستم فراموشت کنم و باز
لبهایت در حال بوسه
چشمهایت درحال خنده
دستانت در حال رقص
امانم را برید
پناه می برم ازخیر عشقت به آسمان
می خواهم مثل راهبان بودایی
مثل کشیشان واتیکان
خودم را وقف عبادت آسمان کنم
اما انگار خدا هم شکل تو شده است
تو ازیادم نمی روی
مرا خلاص کن
مرا به جرم عاشق بودنت اعدام کن

معین بسیسو شاعر فلسطینی
مترجم : بابک شاکر

بهار می‌آید

بهار می‌آید
عکس‌ها
پر از خرگوش می‌شوند
بالکن‌ها پر از گنجشگ
طوفان
نسیم می‌شود و
نسیم
شانه‌ای برای علفزار
بهار می‌آید
دنیا عوض می‌شود
اما آمدن بهار مهم نیست
مهم
شکفتن گل‌ها در قلب توست

رسول یونان

باید از میان زن و شعر یکی را برگزینم

آری
باید از میان زن و شعر یکی را برگزینم
به شعر گفتم
ناچارم از برگزیدن آن زیباروی
دیگر سراینده ات نیستم
شعر رفت و زن نزدم ماند

اما زمانی که زن زیبا
به دیدگانم قدم گذاشت
مقابل روحم ایستاد
و بی آنکه خود بداند
به قصیده ای بدل شد

شیرکو بیکس

من فقط می دانم

من فقط می دانم
دلیل زنده ماندن درخت ها
این صبح های فصول
و کودکان کیف های تهی از روز
تو هستی
من گیاه ندارم
تا از تو با او
گفتگو کنم
اگر در بهار به خانه ی ما آمدی
نام گیاهان خانه ات را
با درخت کوچه ی ما بگو
 
احمدرضا احمدی

سودازده

 آن که سودا زده چشم تو بوده است منم

و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم


آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت

ره به سر منزل وصلش ننموده است منم


آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش

آفرین گفته و دشنام شنوده است منم


آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی

و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم


ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک

آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم


رهی معیری

تو عاشق باران بودی

تو عاشق باران بودی
رفتی
من از غصه آب شدم
خورشید کم کم بخارم کرد
حالا سالهاست
دارم برایت می بارم

محسن حسینخانی

گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی

 گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی

من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی


پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر

چون بر خواجهٔ رومی دو غلام حبشی


خوی‌ خوش به‌ بود از روی خوش‌ ای ترک تتار

ورنه من باک ندارم که به خونم بکشی


بنشین تند و بگو تلخ‌ بکش‌ خنجر تیز

شور بختی بود از لعبت شیرین ترشی


قاآنی

هیچ بارانی را به یاد ندارم

هیچ بارانی را به یاد ندارم
جز آن بارانی
که زیر چتر تو بودم و
خیس‌ام کرد

لطیف هلمت

تو را با خطوط سیاه میکشم

تو را با خطوط سیاه میکشم
و موهایت را با نقطه چین
لبهایت را
لبهایت را درون چشمهایم پنهان میکنم
کمی دریا را به چشمهایت می ریزم
ولی دریا را رسم نمی کنم
اندامت را سفید میکشم
سینه هایت را سفید
دستهایت را و پاهایت را
آنگاه پرده ای روی آن میکشم
تا حسرت دیدن تو بماند روی دل همگان
تنها خودم تو را دیده ام
بی پرده
برهنه

انسی الحاج شاعر لبنانی
مترجم : بابک شاکر

ساحل عشق

نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت
و مروارید شعرم را
فرو آویختم بر گردن همرنگ مهتابت
ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید
ز هم  بگسست گردنبند احساسم
و مروارید ها  در کام موج حسرتم غلتید

فرخ تمیمی

در روزهای آخر اسفند

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه‌های کوچک چوبی
در گوشه‌ خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد
ای‌کاش
ای‌کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

شفیعی کدکنی

اگر بتوانم قلبی را از شکستن باز دارم

اگر بتوانم قلبی را از شکستن باز دارم
بیهوده نزیسته‌ام
اگر بتوانم دردی را تسکین دهم
یا کم کنم
یا به سینه سرخی افتاده یاری دهم
به آشیانه‌اش برگردد
بیهوده نزیسته‌ام

امیلی دیکنسون
مترجم : جاوید ثقفی

ای بلبل خوشنوا فغان کن

ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن

چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن

بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن

چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن

بردار سفینه‌ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن

صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکته‌دان کن

وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن

ما صوفی صفه‌ی صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم

عطار نیشابوری

باز مخمورم ، کـــجا شـــد ســـاقی ؟ آن سـاغر کجاست

باز مخمورم ، کـــجا شـــد ســـاقی ؟ آن سـاغر کجاست
تشنگـــــــان عشـــــــق را آن آب چـــــــون آذر کجاست

همچــــو چشــم خــــویش ســاقی مست می‌دارد مرا
ما کجـــــاییم ، ای مسلمـــــانان ، و آن کــــافر کجاست

آن چنــــان خـــواهم در این مجلس ز مستی خویش را
کــــز خـــــرابی بـــاز نشناســــم کــــه راه در کجاست

خلق می‌گوینـــــد زهـــد و عشق با هم راست نیست
مـا به ترک زهــــــد گفتیــــم ، این حکـــایت بر کجاست

ای کــــه گفتی از ســـر و ســـــامان بیندیش و منوش
باده باداست این سخن سامان چه باشد سر کجاست

محتسب بــــــر گــــاو مستـــــان را فضیحت مــــی‌کند
ما به مستـی خود فضیحت گشته‌ایم ، آن خـر کجاست

این مسلــــم ، اوحــــدی ، گر باده گفتی شــد حــــرام
این که روی خــــوب دیدن شــــد حـــرام اندر کجاست

اوحدی مراغه ای

مهمانی دیرهنگام

به یاد دارم چه بسیار که برف
چون مهمانی دیرهنگام
می آمد و نرم
میزد به شیشه ی پنجره ی شعرهایم
صدایم می کرد
باز کن
از دورها آمده ام و هدیه ام
سبد واژه های ناب است
باغستانی اند که
بکر مانده اند
به یاد دارم که سبد واژه ها را می ستاندم و
بالای تاقچه ی چشمم می نهادم
او هم می گفت
کنارت می مانم
تا نگاهم را درنگاهت بیندازم
ای نازنینم
هرگز ازبرف میهمان دیر هنگام ِعزیزی چون تو
سیراب نمی شوم
ای نازنینم
بیا با دست هایت برف بیار
من دوست دارم اگر آب شدم
با برف آب شوم
ای نازنینم

شیرکو بیکس