مرا به خاطر بسپار

نمی ترسم از سرنوشت هولناک
و از دلتنگی های کشنده ی شمال
مهم نیست که سپیده دمان را دیگر نبینیم
و مهتاب بر ما نتابد

هدیه ای نثارت می کنم امروز

که در جهان بی مثل و مانند است

عکس رقصانم را در آب
در ساعتی که جویبار شبانه هنوز بیدار ست

نگاهم را ، نگاهی که ستاره های افتان در برابرش
تاب بازگشت به آسمان ها را نیافتند

پژواک میرای صدایم را
صدایی که زمانی گرم و جوان بوده ست

این ها همه نثارت باد تا تو بتوانی بی تشویش
پرگویی ی کلاغ های حوالی شهر را تاب آوری
تا شرجی ی روزهای اکتبر
دلچسب تر از خنکای ماه گردد

مرا هم به خاطر بسپار ، فرشته ی من
تا اولین برف ، تا آخرین برف به خاطر بسپار

آنا آخماتووا

برخیز با من

برخیز با من
هیچ کس بیشتر از من
نمی خواهد سر به بالشی بگذارد
که پلک های تو در آن
درهای دنیا را به روی من می بندند

آنجا من نیز می خواهم
خونم را
در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم

اما برخیز
برخیز
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویاروی در تارهای عنکبوتی دشمن
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند
بر ضد نگون بختیٍ سامان یافته

برویم
و تو ستاره من
در کنار من
سر بر آورده از گٍل و خاک من
تو بهار پنهان را خواهی یافت
و در میان آتش
در کنار من
با چشمان وحشی خود
پرچم من را بر خواهی افروخت

پابلو نرودا

تو ناز مثل قناری

تو ناز ، مثل قناری
تو پاک ، مثل پرستو
تو مثل بدبده خوبی
برای من تو همیشه ، همیشه محبوبی


تو مثل خورشیدی
که شرق شب زده را غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه ، در وقت یاس و نومیدی
ظهور خواهی کرد

پناهسایه ی آسایشی
پناهم ده
درون خلوت امن و امید راهم ده

حمید مصدق

جای من خالی است

جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟

محمدرضا عبدالملکیان

از دست دادن

ما همیشه
یا جای درست بودیم در زمان غلط
یا جای غلط بودیم در زمان درست
و همیشه
همدیگر را از دست داده بودیم

پل استر

آتش مقدس

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم
تا از عشق سخن بگویم
اما وقتی دهان گشودم
زبانم بند آمده بود

پیش از آن که عشق را بشناسم

عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم
اما شناختن را که آموختم
کلمات در دهانم ماسید
و نوا های سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند

جبران خلیل جبران

یک جام با تو خوردن ، یک عمر می پرستی

یک جام با تو خوردن ، یک عمر می پرستی
یک روز با تو بودن ، یک روزگار مستی

در بندگی عشقت ، از دست رفت کارم
ای خواجه ی زبر دست ، رحمی به زیر دستی


بر باد می توان داد ، خاک وجود ما را
تا کار ما به کویت ، بالا رود ز پستی

با مدعی ز مینا ، می در قدح نکردی
تا خون من نخوردی ، تا جان من نخستی

گفتی دهم شرابت ، از شیشه ی محبت
پیمانه ام ندادی ، پیمان من شکستی

صید ضعیف عشقم ، با پنجه ی توانا
بیمار چشم یارم ، در عین ناتوانی

با صد هزار نیرو ، دیدی فروغی آخر
از دست او نرستی ، وز بند او نجستی

فروغی بسطامی

حسابی به خودت می رسی

خب ، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی
نیازهایت را بر آورده می کنی
خوب گوش می دی یا می خونی ، درباره رژیم غذایی

تغذیه ، خواب و سم زدایی از بدن
همین طور خریدن وسایلی که میگن به درد ورزش می خوره
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا ، وقتی که آسیب می بینی
صابون هایی که تن را تمیز می کنن
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن
مایعاتی که اسید ها و حشره کش ها را خنثی می کنن
اضافه وزن مجاز برای افزایش قدرت و اندازه عضلات
زدن آمپولهای ایمنی
و خوردن قرص های نیرو زا
اما یادت باشه که بعد از همه اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه

می تونی سیگار رو ترک کنی ، اما آخر می میری
دور مواد را خط بکشی ، اما آخر می میری
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی
و در سلامت کامل باشی ، اما باز می میری
می گساری هم که نکنی ، باز می میری
دورکارهای خلاف رو خط بکشی ، باز می میری
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی
باز می میری ، آخرش می میری
بالاخره می میری ، دست آخر می میری
آخرش می میری 

ادامه مطلب ...

اگر تو زخم عشقی

اگر تو زخم عشقی
من عاشقی شیدایم
گرتو شراب عشقی
از ساغر نگاهت
من مست و بی پروایم

اگر گلی
من پروانه
می نوشم شیره ات را
عشق و دلداریت را

اگر باغی زرد و خشکی
می بارم بر سرت اشک
برای سر سبزای ات

اگر تو باشی فردوس
من مفلسی بی چیزم
اگرتو باشی دوزخ
من چون ستمکاری
می آیم و می مانم
می سوزم در آتشت

اگرتو همچو بادی
بیا
بگذر
ازخاک و تخت وباغم

اگر موجی
من دریا
رقص خوش زریان را
چون شعله ای در جانم
روشن و فروزان کن

اگرتو خاکی هستی ، مرده از بی بارانی
من شر شر بارانم می ریزم بر جان تو
اگر سرزمینی تو ، اما بی نام ونشان
من نام ونشانتم

اگر چون من عاشقی
بیا من شو
با رنگ و بویم بمان
بیا و هم آهنگ شو
اگر بوئی نبردی ، تو از عشق و دلداری
بشنوصدای من را
که آهنگ زندگی ست

آویزان نوری شاعر زن کرد
مترجم : بابک صحرانورد

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا

ابر و باران و من و یار ٬ ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ، ابر جدا ، یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سر سبز
بلبل روی سیه ٬ مانده ز گلزار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم
مردمی کن ، مشو از دیده خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازآن نعمت دیدار جدا

دیده صد رخنه شد از بهر تو ٬ خاکی ز رهت
زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

می دهم جان مرو از من٬ وگرت باور نیست
پیش از آن خواهی ٬ بستان و نگهدار جدا

حسن تو دیر نماند چون ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند ، چو شد ازخار جدا

امیرخسرو دهلوی

من خود ای ساقی

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای
که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم

به حق مهر و وفایی که میان من و توست
که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود
با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم

من غلام توام از روی حقیقت لیکن
با وجودت نتوان گفت که من خود هستم

دایما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم

تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست
تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم

سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل
نروم باز گر این بار که رفتم جستم

سعدی

ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر

ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر
تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر

چشم مستت را بنازم ، تازه از راه آمدم
بعد ازین جامی که دادی ، باز هم جامی دگر

تا مگر مستانه بر گیرم قلم ، وز راه دور
باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر

رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم
گر نشد بام تو ، جویم دانه از بامی دگر

ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو
خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر

خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر

مهدی اخوان ثالث

کجایی ای محبوب من ؟

اکنون کجایی ای خود دیگر من ؟
آیا در این سکوت شب بیداری ؟

بگذار نسیم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند

کجایی ای ستاره زیبای من ؟
تیرگی زندگی مرا در اغوش کشیده
و اندوه بر من چیره گشته است
لبخندی در فضا بزن ؛ که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد

کجایی ای محبوب من ؟
آه ؛ چه بزرگ است عشق
و چه بی مقدارم من

جبران خلیل جبران

نان پاره ز من بستان

نان پاره ز من بستان ، جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما ، آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه ، عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره ، بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب ، معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر ، او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ، ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان ، سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی ، این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش ، خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق ، اما به نَمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد ، استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین ، غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق ، اماره نخواهد شد

مولانا

به که پیغام دهم ؟

به که پیغام دهم ؟
به شباهنگ ، که شب مانده به راه ؟
یا به انبوه کلاغان سیاه ؟
به که پیغام دهم ؟
به پرستو که سفر می کند از سردی فصل ؟
یا به مرغان نوک چیده ی مرداب گناه ؟

به که پیغام دهم ؟
دست من ، دست تو را می‌طلبد
چشم من ، رد تو را می‌جوید
لب من ، نام تو را می‌خواند
پای من ، راه تو را می پوید
به که پیغام دهم ؟
بی تو از خویش ، تنفر دارم
دل من باز ، تو را می‌خواهد
به که پیغام دهم ؟
به که پیغام دهم ؟

شکیبایی لنگرودی

دو نابینا

در دنیا دو نابینا هست
یکی تو
که عاشق شدنم را نمی بینی
یکی من
که به جز تو کسی را نمی بینم

 
جوزف لئون

شب هجران

شب هجران و تنهایی و بی مــِـی مانده بیدار
خدا را شکر چون خاطر به جای دیگری دارم

برو ای عقل ، ای شب ، ای غم ، ای تشویش ، ای حسرت
که من با مستی امشب ، رازهای دیگری دارم

عماد خراسانی

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان ، گردنیم
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم

گواهى بخواهید ، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

قیصر امین پور

دست و دلم را نلرزان

حالا که آمده‌ای
هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن
اگر نمی‌مانی
بیابان‌های بی‌باران
منتظرم هستند

محمدرضا عبدالملکیان

نگفتمت : مرو آنجا که آشنات منم ؟

نگفتمت : مرو آنجا که آشنات منم ؟
در این سراب فنا چشمه حیات منم ؟

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی ، که منتهات منم

نگفتمت که : به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که : منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که : چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که : تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که : صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که : مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد ، خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی ، دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی ، دان که کدخدات منم

مولوی