
گفتم مگر به صبر فراموش من شوی
کی گفتم آفت خرد و خوش من شوی ؟
فریاد را به سینه شکستم که خوشترست
آگه به دردم از لب خاموش من شوی
سوزد تنم در آتش تب ای خیال او
ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی
بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح
تا باخبر ز حال شب دوش من شوی
ای اشک ، نقش عشق وی از جان من بشوی
شاید ز راه لطف ، خطا پوش من شوی
می نوشمت به عشق قسم ای شرنگ غم
کز دست او اگر برسی ، نوش من شوی
گر سر نهد به شانه ی من آفتاب من
ای آفتاب ، جلوه گر از دوش من شوی
سیمین ز درد کرده فراموش خویش را
اما تو کی شود که فراموش من شوی ؟
سیمین بهبهانی
سلام احمد عزیز
خیلی خوشحالم هنوز هم با انتخاب اشعار زیبا ، دوستان را میهمان انتخابهای دلنشینت می کنی.
این روزها شعر خوب خیلی کم است . انتخابهای شما همیشه زیباست. خصوصا این غزل زیبای بانو سیمین بهبهانی که سرشار از عشقی سوزان و پاک است. درودها بر شما دوست خوبم.
سلام بانو فرزانه عزیز
خدا را شکر میکنم که شما همچنان پیگیر اشعار وبلاگم هستید و بیشتر خوشحالم که اشعار انتخابی را دوست می دارید
سپاس که بامهر می خوانید
مانا باشید
با مهر
احمد