میتوانست فرار از هجوم افکاری می بود که تشویش ارمغانش،
اما حالا که آرامش خود با گچی سفید روی تخته سیاه زندگی تصویری عاشقانه از تشویش خاطرات گذشته میکشد ،
به چه ، به که ، باید پناه جست!
؟ بهزاد
مرا جانانه در آغوش بگیر موهایم را با آن دست های نازنینت نوازش کن و سرم را چون نوزادی دو ماهه روی سینه ات بگذار می خواهم تمام عمر نفسم از جای گرم بلند شود
مهدی صادقی
ممنونم از همراهی شما آقا بهزاد عزیز شاد باشید با مهر احمد
باید اسپانیایی یاد بگیرم “لورکا” دردی داشت که به فارسی در نمی آید
باید روسی یاد بگیرم وقت اعزام سربازان در میدان سرخ زنها به زبان مادری اشک می ریزند
باید ژاپنی یاد بگیرم عطر هایکوها هنوز در هوای هیروشیما از زبان شکوفه های گیلاس جاری است
باید جنس اضطراب کودکان خاورمیانه را به عبری و عربی لمس کنم
باید به زبان اسکیمو ها لالایی مادران خانه های یخی را در گردش خونم گرم کنم
باید به زبان محلی سومالی گرسنگی کودکم را تاب بیاورم
باید یاد بگیرم به زبان کولی های رومانی برای مردم داغ دیده افغانستان آواز بخوانم و برقصم
باید آخرین نگاه ناباور تو را به دوربین به زبان تمام اعتراضات خیابانی ترجمه کنم زبان کبوترها باید زبان کبوترها را یاد بگیرم که هزار شعر سپید را با واژه های همانند در تمام جهان می خوانند وُ ما نمی فهمیم
شاید باید به بابِل بروم تا به زبان سلیس عشق به زبان مادری انسان شعری بسرایم که واژه ِی بیگانه جنگ را از گره ی زبان تو برای ابد بگشاید.
آناهیتا کیانی
دستهای تو زنی خفته در سینه ی مرا بیدار میکند نوک میزند به نوک انگشتانِ تو در من زنی زمستان را دوباره بهار میکند در من شعر در من شور در من عشق در من لطافتِ یک زن بیداد میکند..
در من زنی هر شبِ خدا هر شبِ خدا مردش را با عشق و هوس اغوا میکند در من زنی با زنانه گی اش ماه و مهتاب را رسوا میکند در من زنی در آغوشِ گرم تو غوغا میکند در من زنی غوغا میکند..
آدمها ،
تنها دلیلشان برای جستن پناه در آغوش آرامش،
میتوانست فرار از هجوم افکاری می بود که تشویش ارمغانش،
اما حالا که آرامش خود با گچی سفید روی تخته سیاه زندگی تصویری عاشقانه از تشویش خاطرات گذشته میکشد ،
به چه ، به که ، باید پناه جست!
؟
بهزاد
مرا جانانه در آغوش بگیر



موهایم را با آن دست های نازنینت نوازش کن
و سرم را چون نوزادی دو ماهه
روی سینه ات بگذار
می خواهم تمام عمر
نفسم از جای گرم بلند شود
مهدی صادقی
ممنونم از همراهی شما آقا بهزاد عزیز
شاد باشید
با مهر
احمد
باید اسپانیایی یاد بگیرم
“لورکا” دردی داشت
که به فارسی در نمی آید
باید روسی یاد بگیرم
وقت اعزام سربازان در میدان سرخ
زنها به زبان مادری اشک می ریزند
باید ژاپنی یاد بگیرم
عطر هایکوها هنوز در هوای هیروشیما
از زبان شکوفه های گیلاس جاری است
باید جنس اضطراب کودکان خاورمیانه را
به عبری و عربی لمس کنم
باید به زبان اسکیمو ها
لالایی مادران خانه های یخی را
در گردش خونم گرم کنم
باید به زبان محلی سومالی
گرسنگی کودکم را تاب بیاورم
باید یاد بگیرم به زبان کولی های رومانی
برای مردم داغ دیده افغانستان
آواز بخوانم و برقصم
باید آخرین نگاه ناباور تو را به دوربین
به زبان تمام اعتراضات خیابانی ترجمه کنم
زبان کبوترها
باید زبان کبوترها را یاد بگیرم
که هزار شعر سپید را با واژه های همانند
در تمام جهان می خوانند وُ ما نمی فهمیم
شاید باید به بابِل بروم
تا به زبان سلیس عشق
به زبان مادری انسان
شعری بسرایم
که واژه ِی بیگانه جنگ را از گره ی زبان تو
برای ابد بگشاید.
آناهیتا کیانی
دستهای تو

زنی خفته در سینه ی مرا
بیدار میکند
نوک میزند به نوک انگشتانِ تو
در من زنی زمستان را دوباره بهار میکند
در من شعر
در من شور
در من عشق
در من لطافتِ یک زن بیداد میکند..
در من زنی
هر شبِ خدا
هر شبِ خدا
مردش را با عشق و هوس اغوا میکند
در من زنی
با زنانه گی اش ماه و مهتاب را رسوا میکند
در من زنی
در آغوشِ گرم تو غوغا میکند
در من زنی
غوغا میکند..
نیکی فیروزکوهی