ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
قلب من
آستانه ی گیسوانت را یک به یک میشناسد
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم میکنی
فراموشم مکن
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنکه دریغشان مکنی
پابلو نرودا
سلام احمد عزیز

امیدوارم احوالتون خوب باشه
اشعار زیبایی را خواندم. ممنونم دوست خوبم.
لطفا مراقب سلامتی خود باشید
همیشه باش. در همین حوالی
می خواهم
همین جا به زندگی
رنگ توقف بزنم
در اغوش تو
وسقوط من ...
برف که میبارد
همه خطوط سپیداند
مرزها را می شکنم
روی همین خطی که قرمز بود!
نفسم را حبس میکنم
لبهای تو را
نفس می کشم
وتمام میشوم
در وجود تو..
پویا منش
سلام جناب زیادلو
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
چه انتخاب زیبایی
مثل همیشه از خواندن انتخابهای زیبای شما لذت بردم دوست عزیز
هیچ وقت این وبلاگ دوست داشتنی رو تعطیل نکنید لطفا!
سلام و درود جناب زیادلو دوست عزیز و گرامی



امیدوارم خوب و سر حال باشید
خیلی ممنون برای انتخاب های نابتون
برقرار باشید
........................................................................
من دلم گرفته
هرچه میروم نمیرسم
رد پای دوست
کوچهباغ عشق
سایبان زندگی کجاست
.
محمدرضا عبدالملکیان
.
اشعار انتخابی شما بسیار عالی بود
ممنون و دست مریزاد
سر به سرم میگذارند
نوشته های کتاب
وقتی از کلمه به کلمه آن
دنبال حروف زیبای اسمت میگردم...
انگار که فقط
عاشق اسمت شده ام...
زهرا محمدزاده.آ
سلام جناب زیادلو
امیدوارم خوب باشید.
انتخاب ها را دوست داشتم سلامت باشید
یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر
من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر
طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم
از او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریور
پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم
می خواستم غافل شوید از حال همدیگر
با زیرکی تقلید کردم دست خطش را
یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر
او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است
تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر
او می نوشت : اینجا هوا شرجی است غم دارد
تغییر می دادم : هوا خوب است در بندر
او می نوشت : ای کاش امشب پیش هم بودیم ...
تغییر می دادم : که از این عاشقی بگذر ...
باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم
در جوی می انداختم با چشمهایی تر
با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی
از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر
آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد
اما به یک احساس فوق العاده شد منجر :
آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست
ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر
دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود ؛
آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر
با خنده حل شد آن کدورت های طولانی
این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور
شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم
آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر
رفتی دوچرخه گوشه ی انباریم پوسید
آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر !
شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما
من مرده ام در خویش ...بیدارم نکن مادر
"احسان افشاری"
عشق گاهی چون قسم های دروغینی ست که / کاسبان پشت ترازوی دکان ها میخورند!/"عاطفه پژمان"