سفر

نمی‌دانم چرا
هر وقت می‌روی سفر
زندگی من
خیلی دلتنگ می شوم

مثل لحظه‌ای
که گفتی برام سیب بخر
جای من
در آغوش تو
امن‌ترمی‌شود
با هرنگاهی
لبخندی
حرفی

شهر به شهر تنم
فتح شده
با کلمات توست
حالا
زندگی‌ام‌ را
قد وقواره‌ی تو
می‌برم ومی‌دوزم

خواب بهانه است
که باشی
در بستری
که تو رانفس می‌کشد
می‌درخشی
لای ملافه‌ها
پیدات نمی‌کنم

با دست‌هام
با چشم‌هام
هر بار
تو را کشف می‌کنم

عباس معروفی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.