
نمیدانم چرا
هر وقت میروی سفر
زندگی من
گم میشود
مثل لحظهای
که گفتی برام سیب بخر
جای من
در آغوش تو
امنتر میشود
با هر نگاهی
لبخندی
حرفی
شهر به شهر تنم
فتح شده
با کلمات توست
حالا
زندگیام را
قد و قوارهی تو
میبرم و میدوزم
خواب بهانه است
که باشی
در بستری
که تو را نفس میکشد
میدرخشی
لای ملافهها
پیدات نمیکنم
با دستهام
با چشمهام
هر بار
تو را کشف میکنم
عباس معروفی
احمد
شنبه 20 خرداد 1391 ساعت 17:05