X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:50

باید با من حرف می زدی

باید با من حرف می زدی
من محتاجِ یک جمله بودم
جمله ای از تو
که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن
 برَهاند

باید با من حرف می زدی
تا چیزی می نوشتم
کلیدِ ادامه ی زندگی ، در حنجره ی تو بود
در صدای تو
تویی که در من
من را گُم کرده بودی

سیدمحمد مرکبیان

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 18:28

سهم من از عشق تو لبخند نیست

باد پشت شیشه سور بر پا کرده است
باز می کنم این پنجره را
باد به درون خانه ام می پرد و
در لباس پرده
شاد و مدهوش کنان می رقصد

اولین روزهای زمستان است
باد عطر هزاران نرگس شاداب را
ارمغان ِ دست من آورده است
تا که چون ایام دور
از حریر دست او
دسته ای نرگس بچینم
باد هم می داند
که تو نوبرانه ی نرگس را
بیش از هر پیشکشی می طلبی

اما
از کجا باید بداند باد
نرگس چشم تو دیگر در کار نیست
از کجا باید بداند
قلب تو از مهر من پر بار نیست
از کجا باید بداند باز
سهم من از عشق تو لبخند نیست
از کجا باید بداند
دست من دیگر به دستت بند نیست

دست رد بر سینه ی او می زنم
پشت سر پنجره را می بندم
باد زوزه میکشد پشت شیشه من ولی
با خیالی پر جنون ، کابوس وار
از خودم می پرسم
این زمستان چه کسی
دسته های نرگس شاداب را
دست آغوش دلت خواهد داد ؟

من به رسم روزگار
پشت یک بغض فقط
می خندم

مصطفی زاهدی

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 12:13

به دلش نبود صدایم بزند

به دلش نبود صدایم بزند
اما طبق عادتِ خیال سمتش برگشتم
همه چیز عادی بود
جز منطقِ خیالِ من
جز آنچه در من می‌پیچید

دست بردم و عقربه را از ساعت گرفتم
و عدد را از جهانم
اما زمان در قدم برداشتن دقیق بود

نامش را صدا زدم
اما صدا نبود
حرف‌های نامش ، الفبای سکوت بود
کُند و کشدار و بی‌صدا
مثل تبدیل شدن چوب به زغال سنگ
مثل رنگ باختنِ شیارهای دست زیر آفتاب

رو به رویم تابوتی
با دو شکاف عمیق بر کناره‌هایش
انگار آدمی به دو سو
از مرگ گریخته باشد
دست می‌کشم بر پهلوهایم
دو شکاف بر تن دارم
قلبِ من
از دو سو
سمتِ او دویده است

سیدمحمد مرکبیان

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:12

زیبایی تو

زیبایی ات را
در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم
بافه ای از گیسوانت
از قاب
بیرون می ریزد
دوباره می فهمم
نه در عکس
نه در نگاه
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست

مصطفی زاهدی

دوشنبه 1 آذر 1395 ساعت 18:22

نوازش ات را از سرم گرفتی

 نوازش ات را از سرم گرفتی وُ
سایه دستت از شانه ام برداشته شد
من را کجای دوست داشتن ، دوست می داری ؟
در میانه ی دوری
در میانه ی نزدیکی
یا در خودِ خودِ میانه ی دوست داشتن ؟
دوست داشتن در میانه ی دوری ، بازی چشم وُ نگاه را از آدمی می گیرد
تماشای حسادتِ شیرینِ زیر پوست را
در میانه ی نزدیکی اگر دستها راضی ترند اما
هیبت حضور را تا دور نباشی نخواهی فهمید
و آن که نداند حضور یعنی چه، دوست داشتن را نیمه دانسته
من تو را در میانه ی دوست داشتن ، دوست دارم
نه آنقدر عاشق که تو را به دیگری به هوای خوشبختیِ بیشتر ببازم
نه آنقدر دور که چشم هایت را نبینم
در میانه ، در تلاطمی
و آن که هنوز دوست دارد، دست و پا می زند
حتا اگر شناگرِ این بازی نباشد

سیدمحمد مرکبیان

چهارشنبه 16 تیر 1395 ساعت 10:14

اگر شعر دیگر شعر نیست

نه گناهِ توست
نه من مقصرم
اگر شعر دیگر شعر نیست
اگر نمیشود واژه ها را آنگونه که راه میروی
یا چنان که میخندی و اینچنین که میخوابی
به رقص وا داشت

نیازِ عشق ، رفتن است
نیازِ رفتن ، امید به رسیدن
و نرسیدن لازمه ی عشق بود

سیدمحمد مرکبیان

جمعه 15 آبان 1394 ساعت 19:08

گم گشته ام در تو

دارم از چشم های تو دنیا را می بینم
با لب های تو لبخند می زنم
با دست های تو نوازش می کنم
چنان گم گشته ام در تو
که نمی توانی پیدایم کنی
مثل قطره ای که به دریا پیوسته است
شکل سایه ای که به تاریکی
و شبیه اندوهی که به من
باید
دنیا را به کامت کنم
حتی اگر نبینی ام
می خواهم خوشبخت باشم

مصطفی زاهدی

یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 19:17

امشب که برایت می‌نویسم

امشب که برایت می‌نویسم
گریه‌ی تو
تنها موسیقی‌ست
که در رگ‌های خانه جریان دارد
و من چقدر گریه‌ات را
از چشمانت بیشتر دوست می‌دارم
که می خواهم بمیرم و هیچگاه
به چشم نبینم
گناه  من نیست
زیبا زنانه گریه می‌کنی
و شاعرانه گلایه
نگران نباش
تقدیری در کار نیست
کابوس دیده‌ایم

سید محمد مرکبیان

جمعه 28 تیر 1392 ساعت 19:25

تو اگر بخواهی

تو اگر بخواهی
زندگی
آغوشِ دوست داشتنی‌ی خواهد شد
 
تو اگر بخواهی
دست می کشم از مرگ
و هر آنچه را که برایم مانده است
در آغوش می کشم
 
به اندازه ی چهارده ساعت پرواز
به اندازه ی همه ی روزهای طولانیِ اینجا
دلم به اندازه ی تمام حسرت هام
تنگت است
 
به عکس های دو نفره مان نگاه می کنم
حالا
دلم برای خودم تنگ می شود
 
روزهایی که بیشتر می خندیدم
روزهایی که اتاق هوای بیشتری داشت
روزهایی که تو را داشتم

سیدمحمد مرکبیان

دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 11:31

ماندن و نماندن

لباس های بی شماری دارد ماندن
نماندن اما
وصله وصله مرگ
بر تن دوخته است

بینِ ماندن و نماندن ات
پوست تنت
بهترین لباس ات بود

سیدمحمد مرکبیان

شنبه 12 اسفند 1391 ساعت 12:24

تکراری ترین حضور

این که باید
فراموش ات می کردم را هم
فراموش کردم
تو تکراری ترین حضور روزگار منی
و من عجیب
به آغوش تو
از آن سوی فاصله ها
خو گرفته ام

سید محمد مرکبیان

چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 10:59

با دلت مرا بخوانی

همه ی این ها برای توست
تا لبخندی بزنی
و من
آرام بگیرم

ساز دست هایم را کوک کرده ام
تو را می شناسند
مگر می شود
خاطره باشد و تو نباشی  ؟

کافی ست
نه با چشم
با دل ات
من را بخوانی

سیدمحمد مرکبیان