X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 18:28

سهم من از عشق تو لبخند نیست

باد پشت شیشه سور بر پا کرده است
باز می کنم این پنجره را
باد به درون خانه ام می پرد و
در لباس پرده
شاد و مدهوش کنان می رقصد

اولین روزهای زمستان است
باد عطر هزاران نرگس شاداب را
ارمغان ِ دست من آورده است
تا که چون ایام دور
از حریر دست او
دسته ای نرگس بچینم
باد هم می داند
که تو نوبرانه ی نرگس را
بیش از هر پیشکشی می طلبی

اما
از کجا باید بداند باد
نرگس چشم تو دیگر در کار نیست
از کجا باید بداند
قلب تو از مهر من پر بار نیست
از کجا باید بداند باز
سهم من از عشق تو لبخند نیست
از کجا باید بداند
دست من دیگر به دستت بند نیست

دست رد بر سینه ی او می زنم
پشت سر پنجره را می بندم
باد زوزه میکشد پشت شیشه من ولی
با خیالی پر جنون ، کابوس وار
از خودم می پرسم
این زمستان چه کسی
دسته های نرگس شاداب را
دست آغوش دلت خواهد داد ؟

من به رسم روزگار
پشت یک بغض فقط
می خندم

مصطفی زاهدی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:12

زیبایی تو

زیبایی ات را
در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم
بافه ای از گیسوانت
از قاب
بیرون می ریزد
دوباره می فهمم
نه در عکس
نه در نگاه
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست

مصطفی زاهدی

چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 18:18

دریچه ای به درونم باز می کنم

دریچه ای به درونم باز می کنم
و از قفسه ی سینه ام
دفتر قلبم را بیرون می کشم
بر هر صفحه ای
تصویر تو نقش بسته است
در هر برگی شعری به نام توست
گویی پروانه ای تاکنون در من
به پیله بوده است
که شوق بازگشت به آشیانه
از بال هایش می چکد
این قلب این پروانه ی بی پروا
دیگر از آن من نیست
آن را به تو می سپارم

مصطفی زاهدی

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ساعت 11:30

عشق و غرور از هم گسیختنی نیستند

هر کس هر آنچه که می خواهد بگوید
مهم نیست
در باور من
عشق و غرور از هم گسیختنی نیستند
آنکه عشق می ورزد و غرورش را رها نمی کند
همانیست که عاقلانه عاشقانه رفتار می کند و پایدار است
و همانکه غرورش را لگدمال می کند تا معشوقش را به بر گیرد
آنیست که وسعت زمان عشق ورزیدنش آنیست
زیباترین من
آسمان ها و زمین ، تمام قلب و روحم
و هر آنچه در هستی هست و نیست را بگو
بگو تا به پایت بریزم اما
غرورم را نه
حتی اگر ذره ذره ی وجودم
بندبند وجودت را خواهش کند
هرگز و هرگز
جرعه ای عشق را گدایی نخواهم کرد
حتی اگر از عطش نوشیدنش
به له له زدن افتاده باشم
چرا که در باور من نمی گنجد
کسی که ارزش عشق ورزیدن داشته باشد
از تماشای له شدن غرور دلباخته اش کیفور شود
بانوی من
همانگونه که از عشق ورزیدن به تو
در غرور خود غوطه ورم
در تو ایستاده غرق خواهم شد و خواهم مرد
چرا که من
از تبار مغرورترین مردان جهانم

مصطفی زاهدی

یکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت 11:43

من تو را آنگونه که هستی دوست می دارم

عشق من نه زمستانیست
که زیبایی ات را
در پوستینی از تحجر بپوشانم
نه تابستانی
که در شهوتی تموز
عریانی ات را جستجو کنم

عشق من بهاریست ، پاییزیست
عشق من بهشت ِ اردیبهشت است
مهر‍ِ مهرماهی ست

رهایت می کنم تا پریدنت را به تماشا بنشینم
قلب من
هم وسعت آسمانی ست
که تو در آن پرواز می کنی
من تو را آنگونه که هستی
دوست می دارم

مصطفی زاهدی

شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 11:50

دلم گرفته است

دلم گرفته است
مثل پنجره ای که رو به دیوار باز می شود
دلم گرفته است
و جای خالی دستهایت
بر بندبند بدنم درد می کند
دلم گرفته است
و عصر جمعه بی حضور تو
به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است
دلم گرفته
روی دست خودم مانده ام
شبیه ابری شده ام
که به شاخه ی درختی گیر کرده است
و با این حال
چگونه حتی خیال باریدن داشته باشم وقتی
تنها میراث بر جای مانده ات
همین بغضی ست
که از تو
در من
به یادگار مانده است

مصطفی زاهدی

پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 11:39

با من بگو چگونه فراموشت کنم

آن قدر دلتنگم
که می توانم هزار دریا را
به شوق دیدارت وارونه شنا کنم
و آن قدر بی رمق
که گاه ِ رسیدن به یاد بیاورم
ضربه های تبری را
که با دستهایت بر تنم فرود آمده اند

آن قدر به ما شدنی دوباره خوشبینم
که می توانم جوانه هایی
که بر زخم هایم روییده اند را هم ببینم
و آن قدر ناامید
که خواب ِ آخرین برگ ِ مانده بر شاخه هایم را
دلیلی برای سررسیدن زمستان تعبیر کنم

با من بگو چگونه فراموشت کنم
وقتی که زخم های عمیق ترم
بیشتر تو را به یادم می آورند
و بهار را چگونه باور کنم
وقتی که زمستانت در من
شکوفه داده است

مصطفی زاهدی

سه‌شنبه 1 دی 1394 ساعت 11:37

بگذار تنها با خیالت زندگی کنم

گاهی فکر می کنم
از بس بی تو ، با تو زندگی کرده ام
از بس تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام
و گیس هایت را در هم بافته ام
از بس ، فقط و فقط در رویا
چشمهایت را نوشیده ام و مست
شهر تنت را دوره کرده ام
که دیگر
حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی
نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم
بر نگرد
من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام
که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود
با آمدنت خودت را در من ویران می کنی
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم

مصطفی زاهدی

جمعه 15 آبان 1394 ساعت 19:08

گم گشته ام در تو

دارم از چشم های تو دنیا را می بینم
با لب های تو لبخند می زنم
با دست های تو نوازش می کنم
چنان گم گشته ام در تو
که نمی توانی پیدایم کنی
مثل قطره ای که به دریا پیوسته است
شکل سایه ای که به تاریکی
و شبیه اندوهی که به من
باید
دنیا را به کامت کنم
حتی اگر نبینی ام
می خواهم خوشبخت باشم

مصطفی زاهدی

دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 17:47

آنکه دوستش داشتم پرنده ای بود

آنکه دوستش داشتم
پرنده ای بود
بر شیار گونه هایش رد پای آسمانی
رو به جایی که خود هم نمی دانست خودنمایی می کرد
و من خود را به ندیدن می زدم

آنکه دوستش داشتم
مسافری بود
همیشه در دستهایش چمدانی و
در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود
اما از لب هایش حرفی از رفتن نمی ریخت

آنکه دوستش داشتم
رگ خوابم را در دست داشت
و با همان دستهایی که همیشه بوی نرگس می داد
دست بر موهایم کشید و از رفتن گفت
اما در دستهای من زنجیری نبود
آغوشم قفسی با خود نداشت و
بوسه ام بر لبانش مهر سکوتی نشد
فقط لحظه ای نگریستمش و
تنها بر زانوانش گریستم
تنها گریستم و گریستم و او
بر رودخانه ی اشکهایم
قایقی به آب انداخت
و از هر آه تلخ و سردم
بادبانش را جانی دوباره بخشید

آنکه دوستش داشتم
شبی تمامی زیباییش را در کوله باری ریخت و
بی آنکه حتی نگاهی
به کسی که پشت سرش
کاسه ای آب در دست نگرفته بود انداخته باشد
رفت و رفت
و در پی یافتن آنچه خود هم نمی دانست
ذره ذره زیبایش را
در آغوش دیگران جای گذاشت
و به باد سپرد عطر نرگسی دستانش را
 
آنکه دوستش داشتم
از ابتدا برای رفتن آمده بود
و برای ماندنش
به همراه من
نه زنجیری بود
نه قفسی
و نه حتی کاسه آبی برای بازگشتن
و همانگونه که همیشه دوست می داشت مثل همه شد

مصطفی زاهدی

چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت 18:45

معیارهای من

پیش از تو
همه را با معیارهایم می سنجیدم
بعد از تو
همه را با تو می سنجم
حتی معیارهایم را

مصطفی زاهدی

پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ساعت 10:53

من فقط شاعرکی هستم

شاملو نیستم
تا آنچنان که او می توانست
دوست داشتنم را که در فراسوی مرزهای تنت
از تو وعده ی دیداری می خواست
به بند شعر بکشم
قبانی نیستم
تا با شعرهایم معنای دوست داشتن را تغییر دهم
و عذر تمامی عاشقانه هایی که در انتظارم هستند را بخواهم
تا به دنبال شعرِ تو بگردم
من فقط شاعرکی هستم
که اگر غربالی در دست بگیری از تمامی پرت و پلاهایم
جز یک جمله به چیزی نمی رسی
تا با آن چشم در شعر چشمهایت بدوزم و بگویم
دوستت دارم

مصطفی زاهدی

شنبه 17 خرداد 1393 ساعت 17:47

تو و یادت نقطه ی مقابل یکدیگرید

تو و یادت نقطه ی مقابل یکدیگرید
هر چه قدر خود را به تو نزدیک می کنم
همان اندازه دورتر می شوی
و هر اندازه از یادت دوری می کنم
همان قدر به من نزدیک تر می شود
تو و یادت در قبال من
همیشه در جهت عکس هم حرکت کرده اید
انگار تقاص اختلاف شما ها را هم
من باید پس بدهم
پر توقع نیستم ، با من که نه
لطفاً یا با یادت آشتی کن و برگرد
یا به خاطر خدا هم که شده
دست یادت را هم بگیر و از اینجا ببر

مصطفی زاهدی

دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 ساعت 17:35

دیگر آب از سرم گذشته است

دیگر آب از سرم گذشته است
آهسته تر قدم بردار
دیرتر بیا
بگذار آنقدرها از این عطشِ دیدارِ دوباره ات لبریز شوم
که با آمدنت
حتی
یک عمر نوشیدنِ زیباییت هم
سیرابم نکند

مصطفی زاهدی

پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 ساعت 11:21

غرور را دوست دارم

غرور را دوست دارم
گاهی غرور آخرین تکیه گاه است
وقتی همه چیزت را باخته ای
غرور همچون نقابیست که به پشتوانه اش می توانی
تصویر درهم ِ ویرانیت را پنهان کنی

تو هیچ چیز از من نمی دانی
نمی دانی چه قدر سخت است
در برابر آن همه زیبایی تو
سیل نگاهم را
پشت سد غرورم مهار کنم و
نقش کسی را بازی کنم که برایش
بود و نبود تو
خالی از اهمیت است
تو
بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی
که بازیگر خوبی هستم یا نه ؟

مصطفی زاهدی

چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 11:31

فاصله ات را بامن رعایت کن

فاصله ات را بامن رعایت کن
من بی جنبه تر از آنم
که در برابر وفور عطر تو مقاومت کنم
و تو را تا آخرین جرعه سر نکشم
از یک فاصله که نزدیک تر می شوی
ناخودآگاه دستهای قلبم
به رویت آغوش وا می کنند و
همه چیز در من ، از نو آغاز می شود
فاصله را که بر می داری
دنیا در برابر زیبایی تو
مات می شود و ترس برم می دارد
که نکند غرورم تاب نیاورد و
درون ویرانم برایت پدیدار شود
شکنجه گر
برای غرورم هم که شده
فاصله ات را با من رعایت کن

مصطفی زاهدی

یکشنبه 1 دی 1392 ساعت 18:07

عاشقانه ترین ترانه ی تاریخ

روزی من عاشقانه ترین ترانه ی تاریخ را خواهم سرود
ترانه ای که عاشقان در گوش هم زمزمه می کنند و
از فرط عشق و به شکرانه ی آن
در آغوش هم اشک خواهند ریخت و
همدیگر را تنگ تر به بر خواهند کشید

روزی که دیگر با شنیدنش
هیچ کس به هیچ چیزی جز دوست داشتن نمی اندیشد
ترانه ای که سخت ترین انسانها را
به نرمخوترین موجوداتی بدل می کند
که غیر از عشق رویایی در سر ندارند

ترانه ای خواهم نوشت
ترانه ای که طعم آغوشش هوسناک نیست
ترانه ای که کوچه های شهر را
از عطر خود لبریز خواهد کرد
و کودکان با زمزمه اش
عشق ورزیدن را تمرین می کنند

روزی من عاشقانه ترین ترانه ی تاریخ را خواهم سرود
روزی که برای آن
هیچ کس نام مرا جستجو نخواهد کرد
همه پیِ تو می گردند
پی تو
که تنها دلیل سرودن عاشقانه ترین ترانه ی تاریخی

مصطفی زاهدی

جمعه 8 آذر 1392 ساعت 18:59

موهایت را

موهایت را
هر کسی می تواند ببافد
اما
روزی خواهی فهمید
دیگر
هیچکس مثل من
با موهایت
شعر نخواهد بافت

مصطفی زاهدی

چهارشنبه 15 آبان 1392 ساعت 19:05

امشب برای اولین بار نمی دانم

امشب برای اولین بار نمی دانم
کدام یک بهتر است
بینایی یا نابینایی ؟
فهمیدن یا نفهمیدن ؟
امشب نمی دانم برای کدام یکیمان سختتر است
تویی که یک عمر برایم
همچون بُتی بودی و
به حادثه ای در من
در هم شکستی
یا منی که یک عمر پرستیدمت و
به حادثه ای تمام رویاهایم پرپر شد ؟
کاش کور بودم
کاش نمی فهمیدم

مصطفی زاهدی

یکشنبه 21 مهر 1392 ساعت 19:02

در چشمهای تو فریادیست

به من هرگز نگو دوستت دارم
گوشم از تکرارِ لفظِ این نخ نماترین جمله ی تاریخ پر است
چشمهایت به تنهایی
برای گفتنِ تمام آنچه در قلب توست کافیست
در چشمهای تو فریادیست
آن هنگام که " دوستت دارم " را با بغضی بی اختیار
در برابرم معنا می کنی
دوستت دارم را نگو
با سکوتِ معصومانه ی نگاهت ، فریاد کن
چشمها دروغ نمی گویند

مصطفی زاهدی

1 2 >>