X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 10:46

هرگز به بندت باز نخواهم گشت

تا دیروز
گمانم بود جهان
بسته توست
و خورشید
از سمت تو طلوع می کند
و ماه
از جانب تو نمایان می شود
و شب
با تو سحر می شود
و روز
از چشمان تو سر می زند
و امروز
کافر شده ام
مرا بکش اگر دلت می خواهد
نمیخواهم توبه کنم
هرگز به بندت باز نخواهم گشت
دستم را خواهم شکست و دیگر باز نخواهم آمد

حنان حسنی
مترجم : بی بی سمانه رضایی

یکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت 12:01

پادشاهی از عشق

دیشب پادشاهی مهمانم بود
تمام جهانم را پیشکش حضورش کردم
سرزمین اندامم را
مزارع گیسوانم را
دریای چشمانم را
همه را به او تقدیم کردم
او با لشکری از لبانش آمده بود
ومن خودم را تسلیم مهمانی کردم
که پادشاه بزرگی ازعشق بود

سهام الشعشاع
مترجم : بابک شاکر

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 11:54

عاشق که می شوی

عاشق که می شوی
تمام جهان نشانه معشوقه ات دارند
یک موسیقی زیبا
یک فنجان قهوه ی تلخ
یک خیابان خلوت و ساکت
به آسمان که نگاه می کنی
کبوترانی که پرواز می کنند
همه تو را امید می دهند
حتما که نباید هدهد خبری بیاورد
گاهی کلاغی هم از معشوقه ات پیام دارد
جهان عاشقی زیباست  آنقدر زیباست
که آواره شدنش هم زیباست
مردن در عاشقی هم زیباست

محمود درویش
مترجم : بابک شاکر

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 11:21

تو زیباترین و باارزش ترین زن دنیا هستی

  آیا به حرفم شک می کنی وقتی می گویم
که تو زیباترین و باارزش ترین زن دنیا هستی
آیا به این شک داری
و  هم چنین مهم ترین زن دنیا
آیا به حرفم شک داری

آیا به این شک داری که ورود تو به قلب من
باشکوه ترین روز و بهترین خبر در تاریخ تمام جهان بود
آیا به این شک داری که تو وجود وتمام زندگی من هستی
و من از چشمان تو آتش عشق را دزدیدم
 و حاضر شدم که برای به دست آوردنت
خطرناک ترین کارها را انجام بدهم
ای گل وبوی خوش و یاقوت و ملکه و قانون زندگی و خوبی در بین تمام ملکه های جهان

ای ماه من
که هر غروب از لابه لای کلمه هایم متولد می شوی
تو آخرین سرزمینی هستی
که من قبرم را در آنجا بنا خواهم کرد و در آنجا مدفون خواهم شد
و تمام کتاب های عشقم را در آنجا منتشر خواهم کرد



ادامه مطلب
یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 10:52

امر می کند

امر می کند که خرامان بیا
بخند و بیا
رقصنده بیا
امر می کند در آغوش من بیا
زنانه بیا
او همیشه تازیانه به دست دارد
وجهان را در دستهای خودش می بیند
او یک گلوله تفنگ است
یک خنجر تیز
و زندانی پر از سگهای نگهبان
امر می کند
و انتخاب می کند
راه نمی رود
زیرا برای راه رفتن باید امر کند
زیرا به خودش نمی تواند امر کند
در انتظار ایستاده ام که امر کند
و مرا بخواند
تا آخرین قصه زندگی او را بنویسم
اگر مرا بخواند

مرام المصری
مترجم : بابک شاکر

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 10:37

کیستم من ؟

شب می پرسد کیستم من ؟ 
من راز تنهایی ، ژرف و سیاه  اویم
و سکوت طغیانگرش
درونم را به عدم ،نقاب زده ام
و دلم را با گمان گره بسته ام
ودر این جهان سر گردانم
مات مانده ام و قرن ها از من می پرسند
کیستم من ؟

باد می پرسد کیستم من ؟
من آن روح سرگردان اویم در فراموشی زمان
من همچو او ، بی مکانم
مدام پیش می رویم و پایانی نیست
می گذریم و ماندنی نیست
چون به سراشیبی برسیم
فکر می کنیم که پایان رنج هاست
آن فضا

روزگار نیز می پرسد کیستم من ؟
من چو او به سختی در گره قرن ها 
و در بازگشت رستاخیز زمان ها
گذشته دور را می آفرینم
در زیبایی دلنشین آرزوها
و دیگر بار آن را در گور می نهم
تا دیروزم را از نو بسازم
دیروزی که فردایی سخت را در پیش دارد

خود نیز می پرسم کیستم من ؟
من همانند او غرق در حیر ت و خیره در تاریکی 
چیزی نیست که به من آرامش را هدیه دهد
و مدام در پرسش و پاسخم 
پاسخی که در زیر پوشش سراب 
به گمان آنکه نزدیک است
اما وقتی که به آن می رسیم آب می شود
پنهان و نا پیدا

نازک الملائکه
ترجمه : مژده پاک سر شت

یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 12:08

به چشمهایت سری زدم

به چشمهایت سری زدم
چشم نبود کتاب آسمانی یک عاشق بود
عاشقی که فریاد می زد
و تمام شاعران جهان را به سوی خودش می خواند
به قلبت سری زدم
اسرار آفرینش یک زن را پنهان داشت
ولی دم بر نمی آورد

نتالی حنظل
مترجم : بابک شاکر

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 18:45

به تو وعده میدهم

تو با اندامی از بهشت زیباتر
چشمانی از خورشید روشن تر
لبهایی که شراب از آن مست خواهد شد
وعده خواهم داد
تو را درون خودم غسل خواهم داد
و دو فرشته سبز را درون سینه هایم خواهی نوشید
به تو وعده میدهم
در این بهشت آرامش
هیچ گناهی موجب هبوط نیست
هیچ فعلی حرام نخواهد بود
همه جا آزاد است
و همه کار رهایی است
به تو وعده میدهم
به سوی من بیا

بروین حبیب شاعر بحرینی
ترجمه : بابک شاکر

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 18:03

تو کیستی ای زن

و قرن ها از من می پرسند
تو کیستی ای زن
و باد از من می پرسد
تو کجایی ای زن

من
روح ناآرام توام ای باد
زمان مرا انکار کرده است
از این رو
من نیز مانند تو
هیچ کجا نیستم

نازک الملائکه
مترجم : حسین منصوری

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 17:52

تو را در تو گم کرده ام

هفت دریا را
هفت آسمان را
پشت سر می گذارم
ولی گمان نمی کنم به تو برسم
زیرا تو را در تو گم کرده ام
من کنیز سرزمین سبز تو نیستم
یک شاهزاده ی اسیر از نبردی خونین
قرارهم نبوده باشم
اما اگر تورا پیدا کنم
کنیز سرزمین خشکت می شوم
وشاهزاده ای که اسیر تو خواهد بود
ولشکرش گیسوانش خواهد بود
وشمشیرش چشمان سیاهش
تواگر بخواهی
هرچه خواهم شد
حتی ردای پادشاهی جهان
که برتن کنی


عاتکة وهبی الخزرجی

مترجم : بابک شاکر

جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 12:14

به تو حسد می ورزم

به تو حسد می ورزم
از آیینه ای که چهره ی زیبایت را
به تو نشان می دهد
حسد می ورزم
از عشقم نسبت به تو
از فنا شدنم در تو
از رنجی که به خاطرت می کشم
از صدایت
از خوابت
از تلفظ شدن نامت
حسد می ورزم
از غیرتم نسبت به تو
از تعلق خاطرم به تو
از آهنگ ها, شکوفه ها و پارچه ها
از انتظار روز برای دیدنت
از انتظار شب برایت
از مرگ
از برگی پاییزی که رویت می افتد
از آبی که می خواهی بنوشی آن را
از ...

انسی الحاج
ترجمه : سیدمهدی حسینی نژاد

جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 19:04

عدالت منصفانه

این که هروقت خواستی بروی
حق توست
این‌که وقتی برگشتی
در را به رویت باز کنم یا نکنم
حق من است

أدهم شرقاوی
ترجمه : اسماء خواجه‌زاده

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 19:17

اشعار هایکو

این سرزمین زخمهای من است
 وارد شوید
 شما در امانید
*********
من عاشقم
 به عشق مرد
نه
 به جادوی زبان
*********
به گاه نوشتن
از نو
زاده
می شوم

ریتا عوده
مترجم : مژده پاک سرشت

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 19:06

در عشق

آنگاه که مردی به زبان نمی آورد
زنی را دوست دارد
همه چیز را از دست می دهد
حتی آن زن را

و آنگاه که زنی به زبان می آورد
مردی را دوست دارد
همه چیز را از دست می دهد
حتی آن مرد را

در عشق
سکوت جنایت مرد است
و حرف زدن جنایت زن

شهرزاد الخلیج
مترجم : اسماء خواجه زاده

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 18:53

من زنی نامرئی هستم

من زنی نامرئی هستم
به خانه ات می آیم
کنارت می خوابم
به سمت چشمهای تو می ایستم
زیرقدمهایت درازمی کشم
درون جام شرابت جرعه می شوم
کنارخواب تو می خوابم
کناربیداری ات می مانم

من زنی نامرئی هستم
درخانه ات می گردم
معشوقه هایت را می بینم
روی صورتشان تف می اندازم
برهنگی شان را قی می کنم
وآبستن می شوم
من زنی نامرئی هستم
که تمام روزهای تورا درک می کنم
می بینمت
ولی نمی بینی ام

فاطمه معروفی
مترجم : بابک شاکر

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 18:44

تنها هستم

تنها هستم
در سایه ات می نشینم
به تنهایی
تنها یک وجب
میان نفس نفس زدنهای قلبم
و میان تو وجود دارد
اما من تنهایم
لکنت خنده را شخم می زنم
یا آهنگ صدایی را
که از من بیرون می آید
آهنگی که نمی شناسمش
آهنگی که حنجره ی سکوت را می خراشد
و در آغوشم فرو می افتد

تنها هستم
در پیراهن بلند زمان بر مسند قدرت تکیه می زنم
و توهم خویش را می بافم
چون شمع در جام خویش چکه چکه آب می شوم
وخش خش سایه ات
جرأت نمی کند
لرزش قلبم را لمس نماید
یا لرزش پلکم را
جرأت ندارد
سرمای ترس را از من دور کند
و لکنت گمان را
راستی کیست که شیشه ی تیرگی را می خراشد
کیست ؟

تنهایم
و خش خش سایه ای پراکنده
همنشین من است
بر گرده ی ترس ، پیله می بندد
و بر چهره ی پرندگان دل ، پرده می افکند
خود را از پنجره ابر می پوشاند
چرا ؟
ای رگبار باران تلخ
تنها مرا خیس می کنی ؟
از فرق سر
تا استخوانم را ؟

تنهایم
در سایه ات می نشینم
به تنهایی
نابود می شوم
در بی کسی و تنهایی قلبم
در لرزش اندوهم
به تنهایی نابود می شوم
نابود می شوم
به تنهایی

نجمه ادریس شاعر کویتی
مترجم : زهرا ابومعاش

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:52

جهان می گذرد

جهان می گذرد
جهان ازمیان اندام زنی می گذرد که معشوقه ام است
جهان عاشقانه عبورمی کند
شلاق می شود
سنگ می شود
شلیک می شود
اما از میان اندام زنی عبور می کند که خواب رفته است
این زن که اکنون خوابیده است
روی اندامش گاوان وحشی عبورکرده اند
قلب برادرانش را درجزیره ای مفقود
صبحی که خورشید را خواب برده بود
کفتاران سیاه بلعیده بودند
این زن درانتظار رسیدن من
هر سال کودکی ازآسمان باردار بود
کودکی که جای دستانش شمشیری بود
وجای چشمانش نفرین
جهان عبورمی کند
ازاندام زنی سپید
زنی با چشمان خیس
موهای آویزان

آدونیس
مترجم : بابک شاکر

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:33

این عاشقی زیباست

گفت تو را دوست دارم
رقصید و به آسمان رفت
درون آسمان چنگی به دست گرفت
هر روز صبح طلوع می کرد کنار خورشید
غروبی نداشت
وبا ماه دوباره می تابید
من چشمانم از آسمان پایین نمی افتد
این عاشقی زیباست
عشقی که تو را سر بلند می کند

گفت با من نخواهی خوابید
تنها با آواز من هم آغوش باش
ببوس
نوازش کن
درآمیز
این عاشقی زیباست

نجوان درویش
مترجم : بابک شاکر

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 19:34

به خواب رفته ام

به خواب رفته ام
ودرخوابم تورا درون یک باغ متروک دیدم
باغی که درختانش من بودند
آویزان با موهای ریخته روی شانه هایم
با چشمان سیاهی که شکوفه داده بودنداشکهایش
تو دور این درختان می گردیدی
لمس می کردی ساقه ها شان را
ریشه هایش را آبیاری می کردی
وشکوفه هایش را بوسه می زدی
حالا که هزاران ازعمر این درختان گذشته است
تبری برداشته ای
که ساقه ها را بزنی
حالا که هزاران سال گذشته است
من ازخواب بیدارشدم
تبر به دست گرفته ام برای تو
اما تو دیگر نیستی
کاش دوباره به خواب می رفتم

لورکا سبیتی حیدر
مترجم : بابک شاکر

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 18:54

عشق روز اول و آخر

عشق روز اول
بستری می سازد ازشکوفه های سفید
برهنه تورا رها میان باغهای زیبا
برکه های آرام عبور می دهد از تنت
خواب را حرام می کند برچشمهایت
از روز بدش می آید
ستاره ها را پنهان می کند پشت پلکهایت
آسمان را تاریک می کند که چشمانت آرام باشد
به خفتگان آواز بیداری می دهد
به مرده گان نوای زندگی

عشق روز آخر
آغوشش را باز می کند
بهشتی ست که آتش درونش موج می زند
همه گناهان زمین بخشیده می شود
شعر می سراید
ترانه می خواند
وآرام می میرد
عشق روز آخر مرده است
ودیگر تکرارنخواهد شد

غاده نبیل
مترجم : بابک شاکر

1 2 3 4 5 ... 8 >>