X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 12:19

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم
تو آن چه را که نمی‌توانی دوست بدار
توانایی‌هایت را دوست بدار
من ناتوانایی‌هایت را
غرورت را دوست بدار
من شکستنِ آرام آن را در میان بازوانم
بی‌باکی‌ات را دوست بدار
من ضعف‌های حالا و بعدت را

آینده‌ات را دوست بدار
من هر آنچه پایان یافته است
صدها زندگی‌ای را که می‌خواستی داشته باشی دوست بدار
من این یکی را که باقی مانده
و اینکه چگونه با این همه دوری می‌تواند
اینگونه به من نزدیک باشد

من آنچه را که هست دوست دارم
تو آنچه خواهد آمد
مرا دوست بدار ، دوستت دارم

هرمان د کوئینک
مترجم : مودب میرعلایی

سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 12:14

مقتول توام

با تو حرف می زنم
که مقتول توام

تمام آن لحظه ها به تو خیره شدم
نمی توانستی به چشمانم نگاه کنی
گفتی صورتم را بچرخانم
تا تازیانه ات بی پروا بتازد
چقدر شرمگینی تو

هیچ کس نمی داند
به گردنم خیره شدی
و هوسی دور در دلت ریشه کرد
امّا آیه های روشنی را از بر بودی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
و شیطان گریخته بود
و باز من ماندم و تو
 چقدر شبیه منی تو

 انگشتانت را می شناسم
ما فرزند یک آدمیم 
این آخرین جمله‌ام بود
پیش از آنکه انگشتانت با رگهای گردنم بیامیزد

مرا ببخش
کاش می توانستم
ناله زیباتری بکشم
تا هر شب اینگونه نترسی
کاش یک صبح از خواب برخیزی
و یادت برود که قاتل منی

آن بادِ پنهانِ شاخه ها
آن پرنده ی ناشناس بر کلکین
آن سایه آرام همراهت
این صدای موهوم در ذهنت منم
دست خودم نیست
حرفهای بسیاری دارم

ما هر دو مردگانیم
تنها تو نفس می کشی و من نمی توانم
اما وقتی
دستهایت را در آب می شویی
نفست بند می آید
با من حرف بزن
که مقتول توام

الیاس علوی شاعر افغان

یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 18:23

چشمان تو

چشمان پربار هیچکس
نمی تواند مرا
بیشتر از شما بشناسد

چشمان تو که در آنها
به خواب می رویم
هر دوی آنها
قلمرو مردانه ام را
دچار افسونی کرده اند
بزرگتر از شبهای زمینی

چشمان تو
جایی که در آن
سیاحت می کنم
به مسیری جدا شده از زمین
هدایتم می کنند

در چشمانت
که خلوت بی انتهایمان را
نشان می دهند
بیشتر از آنچه باور دارند
نیست
هیچکس نمی تواند مرا
بیشتر از تو
بشناسد

پل الوار
مترجم : زهره مهرجو

یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 18:14

آرام دراز بکش‌

آرام دراز بکش‌
چشم‌های بس آبی‌ات را ببند
بیش از این نگران نباش
تمام امشب به تماشای تو خواهم بود

به نرمی سر بگذار بر سینه‌ی آرام‌بخش من
اینجا میان بازوانم
مکان امنی است برای آرمیدن

کودک قشنگم
غرق در رویاهای آرام و ناگسستنی بخواب
و تا دمیدن سپیده
بیدار نشو

فنی استرنبرگ
مترجم : هودیسه حسینی

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 19:02

عشق و آزادی

عشق و آزادی
این دو را می‌خواهم
جانم را فدا می‌کنم
در راه عشقم
و عشقم را
در راه آزادی

شاندور پتوفی شاعر مجارستانی

دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 17:45

وای برمن

وای برمن
آن روز که ترکم کردی
پر بود از ساعات ملال آور
اما زیر آن درختی که از هم جدا شدیم
پر بود از شاخساران و گل ها

و من از شاخه های خوشبوی آن
یک شاخه ی کوچک چیدم
و آن را به یاد آن روز
در قبایم پنهان کردم
 
من فاصله ی بی نهایت را می شناسم
که باید تو را از دیدگانم بگیرد
اما بوی دلنشین شاخه گل
شیرین ترین اندیشه هایت را با خود خواهد آورد

و اگرچه این شاخه چیزی کم بهاست
که هیچ سودی ندارد
اما بارها جدایی ما را
دوباره زنده خواهد کرد
با تمامی عشق ها ، تمامی رنج هایش

دوره هان شاعر چینی
ترجمه : اسدالله مظفری

دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 17:28

آغوش تو

آرام
آرام
می‌بوسمت

آنـقدر که
طرح لبهایم
روی تمام تنت جا بماند

بگذار آغوش تو
تنها قلمروی من باشد

آندرو مارول

دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 17:15

گاهی به یادت خواهم بود

انگار میخواهی از خاطرم بروی
با سایه خیالت پشت سرم
واژه هایی را
که چون نامه ردوبدل کردیم
نگاه ندار
اما نور غروب را که در چشمانت پناه گرفته بود
را به خاطر بسپار

گاهی به یادت خواهم بود
وقتی سربرگردانم و تو هنوز
بی هیچ لبخندی در انتظار
به من بگویی : زمان همه چیز را حل میکند
صدایت را نمی شنوم
و آنگاه که گام برمیدارم
به سوی بازوانت
ناپیدا می شوی

بعدها این می شود
پاره ای از یک شعر
اما توهمچنان پا می فشاری

عشق ما را از میان زندگی ندا می دهد
وادارمان می کند چشم بربندیم به بی قراری روح
و قربانی کنیم تن را برای ساختن خاطره

نونو ژودیس شاعر پرتغالی
مترجم : احمد پوری

یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 18:58

عشق عمیق

آن هایی که عمیقا عشق می ورزند
هیچ گاه پیر نمی شوند
ممکن است بر اثر کهولت سن
از دنیا بروند
اما جوان می میرند

آرتور وینگ پینرو نویسنده انگلیسی

یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 18:14

بگذار عاشق بمیرم

گریستم ، اشک تنها تسلی بخش من بود
و لب فرو بستم ، بی هیچ شکوه ای
روحم غرق در سیاهی اندوه
و پنهان در ژرفنای شادمانی تلخ خود
مرا بر رویای رفته ی زندگانیم دریغی نیست
فنا شو در تاریکی ، ای روح عریان
که من تنها به تاوان عشق خویش می اندیشم
پس بگذار بمیرم ، اما عاشق بمیرم


الکساندر پوشکین
مترجم : مستانه پورمقدم

یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 17:56

پیکرِ عریانِ تو

پیکرِ عریانِ تو
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است
چونان مجسمه ای از جنس نور

جسم برهنه ات را
با غنچه و صدا و آواز می پوشانم

نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت می تراود را خموش کند

و عشق
پُلی بلندتر از سکوت
میان خداوندگار و آدمی
افراشته می کند
و عشق
دره ی بی انتهای میان این دو را
با گل سرخ پُر می کند

چشمانم را فرو می بندم
من در عشق می زی ام ، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامت کشیده شده است
سازی در جسم توست
هشیار است و بیدار
و پاسخ می دهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار ...

یانیس ریتسوس
ترجمه : بابک زمانی

شنبه 23 دی 1396 ساعت 12:12

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی
حرف های زیادی هست برای با تو گفتن
و در حضورت
تنها تشنه ی شنیدنم
اما تو در سکوت
با نگاهی عمیق به من می نگری
و من شرمسارانه خاموش می مانم
چه کنم ؟
نباید حرف های بیهوده ام
لحظه های تو را به باد دهند
اگر در اسارت این همه اندوه نبودیم
همه چیز ، خنده بر لبهایمان می نشاند

میخائیل یوریویچ لرمانتف
مترجم : زهرا محمدی

شنبه 23 دی 1396 ساعت 11:46

تنها آرزو

تنها آرزو دارم تو را دوست داشته باشم
یک طوفان ، دره‌ای را پر می‌کند
یک ماهی ، رودخانه‌ای را

تو را به اندازه‌ی تنهایی‌ام درآورده‌ام
تا همه‌ی دنیا در تو پنهان شود
و روزها و شب‌ها بدانند
که نباید به چشمان تو نگاه کنند
بیشتر از آن که
من به تو و جهانی که در تصویر توست
فکر می‌کنم
تا روزها و شب‌ها به فرمان پلک‌های تو در بیایند

پل الوار
مترجم : سینا کمال آبادی

شنبه 23 دی 1396 ساعت 11:17

مرثیه‌ی بی‌موسیقی

هرگز تن به این تقدیر نمی‌سپارم
که قلب‌های عاشق درون خاک بی‌رحم جای گیرند
اما از کهن‌ترین روزگاران چنین بوده ، هست و خواهد بود
که فرزانگان و عاشقان رهسپار تاریکی شوند
با تاجی از سوسن‌های سپید و برگ‌های رخشان
اما تن به این تقدیر نمی‌سپارم
و لختی نمی‌آرامم
چه بسیار عاشقان و اندیشمندانی که در خاک همراه شمایند.
با خاک تیره و خودسر در آمیزید

شاید ذره‌ای از احساسات ، پندارها
رازها و گفته‌هاتان به‌جا مانده باشد
اما بهترین چیز از دست رفته
حاضر‌جوابی‌ها ، نگاه‌های صادقانه ، خنده‌ها ، عشق‌ها
برای همیشه رفته‌اند
رفته‌اند تا گل‌های سرخ را جانی تازه بخشند
شکوفه زیبا و دلرباست
عطرآگین است
نیک می‌دانم
با این همه از سر تسلیم و عجز
تن به این تقدیر نمی‌سپارم
فروغی که در دیدگانتان می‌درخشید
از تمامی گل‌های دنیا گرانبهاتر بود

فرو می‌روند
در قعر تاریکی گور آرام فرو می‌روند
زیبارویان ، پرمهران ، دلنوازان
خردمندان ، بذله‌گویان ، دلیران
نیک می دانم
با این‌همه نمی‌پذیرم و تن به این تقدیر نمی‌سپارم

ادنا سنت‌وینسنت میلی
مترجم : مستانه پورمقدم

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 18:28

ترس از عشق

ترس از عشق
ترس از زندگی است
آنان که از عشق دوری می کنند
مردگانی بیش نیستند
عشق در نمی زند
به یکباره می اید
و آن ها که پسش می زنند
بزرگترین بازنده های
دنیا هستند
 
برتراند راسل

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 17:44

هر چیزی حدی دارد

اگر باید جیغ بکشی ، آرام بکش
دیوارها گوش دارند
اگر باید عشق بورزی ، چراغ را خاموش کن
همسایه‌ها دوربین دارند
اگر باید جایی زندگی کنی ، در را نبند
مقام‌های مسئول مجوز دارند
اگر باید رنج بکشی ، در خانه‌ات بکش
زندگی حقی دارد
اگر باید زندگی کنی ، در همه چیز حدت را مشخص کن
هر چیزی حدی دارد

استانیسلاو بارانچاک شاعر لهستانی
مترجم : کامیار محسنین

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 17:32

آنجا که فرشتگان می گریند

آنجا که قلب آدمی به خاک می افتد
جایی که کسی به خوابت نمی کند
آنجا که اشک ها خانه دارند
جایی که رنج و درد و غصه حکم می راند
آنجا که تنهایی ما را می بلعد
جایی که هر کس آن دیگری را فراموش می کند
آنجا که حتی فرشتگان هم می گریند
چرا که هیچ چیز به نظر درست نمی آید
آنجا که شب به هنگام روز باز می گردد
و هیچکس بدان اعتراضی نمی کند
آنجا که آسفالت ترک بر می دارد
جایی بی روشنی ، بی گرما
آنجا که سرما بر تن مان می نشیند
و پیکرمان آرام یخ می بندد
آنجا که دیگر پرنده ای نمی خواند
جایی که رویا ها چون شیشه از هم می پاشد
آنجا که من تنها مانده ام
و راهم را بی تو می روم
آنجا که من به پرتگاهی افتاده ام
و امید به آن بسته ام که قلبم تسکین یابد
آنجا که من هستم ، تو اما نیستی
اینست که چشمانم را می بندم
چیست آن ؟ کجاست آنجا ؟
آنجا همینجاست
جایی که تو دیگر از من خبر نداری
جایی که عشق نامش دلتنگی است

کاترینه باور شاعر معاصر آلمان
مترجم : فرشته وزیری نسب

شنبه 9 دی 1396 ساعت 11:26

شب نیز مانند توست

شب نیز مانند توست
شب طولانى که خاموش مى‌گرید
در ژرفاى دل
و ستارگان که خسته گذر می‌کنند
گونه بر گونه‌اى مى‌ساید

از لرزش سرما
یکى
تنها و گم‌گشته در تو
به خود مى‌پیچد
لابه‌کنان
در تب تو

قلب بیچاره لرزان
شب درد مى‌کشد و چشم به‌راه سحر است
با چهره مغموم ، اندوه نهانى
و تبى که ستارگان را اندوهگین مى‌سازد
یکى چون تو ، چشم‌انتظار سحر است
خیره شده به چهره‌ات در سکوت

دراز کشیده‌اى به زیر شب
چون افق محصور و مرده‌اى
اى قلب بیچاره لرزان
در روزگارى دور ، تو سپیده‌دم بودى

چزاره پاوزه
مترجم : اثمار موسوی‌نیا

شنبه 9 دی 1396 ساعت 11:13

ای عاشقان

ای عاشقان
عشق خود را فراموش کنید
وعشق این دو رابشنوید
معشوق ، گلی درکنار پنجره بود
وعاشق ، باد زمستانی
چون بهنگام نیمروز
یخی که شیشه های پنجره را پوشانده بود آب شد
وپرنده زرد رنگی که بربالای بوته ی گل درقفس بود
نغمه خوان شد

باد ، گل را از پشت شیشه دید
وجز دیدن کاریی نمی توانست کرد
و از کنار او گذشت
تا درتاریکی شب بازگردد
او ، باد زمستانی بود
با برف ویخ
و با گیاهان مرده و پرندگان بی جفت سروکار داشت
و از عشقبازیی چندان چیزیی نمی دانست
ولی درپای پنجره آهی کشید
و قاب شیشه را لرزاند

و آنانکه آن شب در آنجا بیدار مانده بودند
همه گواه اند
شاید او را اندکی راضی کرده بود
که از آینه ای که از پرتو آتش روشن شده بود
واز پرتو گرمی که از پنجرهء بخاری می تافت
دل برکند و بگریزد
اما گل سر به سویی خم کرد
وهیچ نگفت
سپس سپیده صبح ، نسیم را
فرسنگها دورتر یافت

رابرت فراست

جمعه 1 دی 1396 ساعت 18:54

فصل رسیدن

تو بهار را دوست می داری
من پاییز را
زندگی تو بهار است
زندگی من پاییز

گونه ی سرخ تو
سرخ گل بهاری است
چشمان خسته ی من
آفتاب بی رنگ پاییز

اگر من گامی دیگر بردارم
گامی به پیش
در آستانه ی یخ زده ی زمستان خواهم بود

اگر تو گامی به پیش می آمدی
و من گامی واپس می گذاشتم
با یکدیگر به هم می رسیدیم
در تابستان گرم و مطبوع

شاندور پتوفی شاعر مجارستانی
مترجم : رسول تفضلی و آنگلا بارانی

1 2 3 4 5 ... 23 >>