X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 10:57

بهار من

بهار
حلول توست
آن گاه که سرگردانی ام را به پایان می بری
در سپیده دم رمضان عشق

بهار
خنده ی توست
آن گاه که دیوار دندانهایت فرو می ریزد
درلحظه ی آوار عشق

بهار
شکستن کاسه ی چشمان توست
آن گاه که اشک هایت طغیان می کنند
با زلزله ی پلک هایت

بهار
رویش توست
آن گاه از سفر اعماق زمین باز می گردی
با تیک تاک حیاتی دیگر
تو
با بهار می آیی
و زمستان از پنجره ام می گریزد

مختار شکری پور


یکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت 11:51

زخم هایی که بر قلب داریم

زخم هایی که بر قلب داریم
اگر چه جایشان هرگز خوب نخواهد شد
ولی به یادمان خواهد آورد
که ما هم
کسانی را دوست داشته ایم

حقیقتِ تلخ آنجاست
که قلب همواره خواهد تپید
زخم بارها باز خواهد شد
و دوست داشتن
چون عفونتی خوش خیم
تمام وجودمان را خواهد گرفت

شاید برای همین است
که آدم های زخم خورده
همیشه لبخندی ملایم و سرد
روی  لب دارند

حمید جدیدی

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 11:39

تاریخ عاشقانه ها

تاریخ به دو قسمت تقسیم می شود
تاریخ قبل از تو
و تاریخ بعد از تو
تاریخ قبل از تو را به یاد ندارم
زیرا زیستن بعد از تو شروع شد
شعرها بعد از تو زاده شدند
صداها، رنگها و عطرها
بعد از تو معنا پیدا کردند
تاریخ بعد از تو
تاریخ عاشقانه هاست

علی اسکندرپور ( هادی )
کتاب به نام آزادی

یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 12:15

چیست عشق ؟

چیست عشق ؟
گاهی یک بوسه
یک نگاه کوتاه
یک لبخند
گونه ای سرخ از شرم نگاه
ضربانی تند
یک دوستت دارم با لکنت
عشق پنهان ترین پیدای عالم است

یاس کرمانی

یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 12:11

به جز تو

به جز تو
قلب خودم را
به هیچ کس نسپردم
تو هم
غمی به جهانم
اضافه کردی و رفتی

امید صباغ نو

یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 12:04

بی رحمی جمعه ها

وقتی یاد گذشته می‌کنی
مواظب باش جمعه نباشد
جمعه می‌تواند قاتلت باشد
بی‌رحمی‌اش
مثل عشق من به تو
هنوز پابرجاست

چیستا یثربی

یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 11:18

سلام می کنم

به هرکه عشـــق به من می دهد
سلام

سلام می کنم به چراغ
به «چرا» های کودکی
به چال های مهربان گونه ی تو

سلام می کنم به کوچه 
به کلمه ، به چلچله های بی چهچه 
به همین سر به هوایی ِساده

سلام می کنم
به بی صبری ، به بغض ، به باران 
به بیم باز نیامدن نگاه ِتو

باورکن من به یک پاسخ کوتاه
به یک سلام سرسری راضی ام

یغما گلرویی

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 18:42

تنها شاعری شکسته‌ام

می‌خواستم نوازنده‌ای دوره‌گرد بشوم
تا تو را شهر به شهر
به گوش دنیا برسانم
یا بالرینی
که با اسلیمی دست‌هام
خطوط خواب‌های خوش تو را تصویر کنم

نه نوازنده شدم ، نه بالرین
تنها شاعری شکسته‌ام
که تو را
در جام جادویی کلمات می‌ریزد و
جرعه جرعه
می‌نوشد

مریم ملک دار

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 18:32

دلم برایت تنگ شده

می نویسم دوستت دارم
بخوان دلم برایت تنگ شده
می نویسم به یادت هستم
بخوان دلم برایت تنگ شده
می نویسم حال و روزت چطور است ؟
بخوان دلم برایت تنگ شده
تو اصلا هرچه می نویسم را بخوان
دلم برایت تنگ شده
من اینجا زود به زود
دلم برایت تنگ می شود
اصلا تا سرم را از رویت برمی گردانم
از آن نقطه ی خداحافظی
تا دمِ درِ خانه
قدم به قدم را می شمارم
و به تعدادِ تمامِ قدم ها
دلم برایت تنگ شده
من در جمع هایِ آشنا هم دلم برایِ تنها تو تنگ می شود
آخ ، می بینی ؟ همه اش شد
دلم برایت تنگ شده
آخر راستش را بخواهی
همین حالا هم
دلم برایت تنگ شده

عادل دانتیسم

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 18:19

زمستان بود

زمستان بود
بوسه آتش زدیم و
گرم شدیم

غلامرضا بروسان

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 18:10

شاید عشق همین باشد

در میانِ‌ تمام داشته ها و نداشته هایم
نداشتنِ تو عجیب به چشم می آید
چنانکه ندارمت
اما شبها سر بر شانه تو ، به خواب می روم
و صبح ها در رویای تو ، چشم باز میکنم

ندارمت اما همین که می شِناسَمَت
کافیست تا تمام افکارم را به تو گره زنم
تو ندانی و دنبالت به هر سوی کشانده شوم.
نداشتنت را هم دوست بدارم
شناختنت را قدر بدانم

ندارمت اما چشمهایم
 نقش تو را گرفته اند
دستانم ، عطرِ تنت را
آنقدر که نوازشگرِ عکسهایت مانده ام
برای خوشحالیت ، از بودنت دست کشیده ام
از احساسم هرگز
شاید عشق همین باشد
ندارمت اما دوستت می دارم

طناز فراهانی

جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 12:11

بانوی من

بانوی من
سازت که کوک نباشد
مخالف هم بزند
من خواهم رقصید
من با باد ها رقصیده ام
با چهچه گنجشککان مست
با تلاطم امواج
حتی با صدای بوف کور
به ساز نا کوک تو رقصیدن که کاری ندارد
تو سازت بزن ، رقصیدنش با من

وحید خانمحمدی

جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 11:54

دستت را به من بده

حس خوب داشتنت
حس رویش است
از اعماق قلب گیاه

حس نوازش سازی
که نت به نت
روحم را می نوازد

تو همان شعری
که هر بار می سرایمت
بداهه ای شیرین و گوارایی

دستت را به من بده
 سبز میشوم
ریشه های من در توست

تارا کاظمی

شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 10:48

عشق و انتظار

و خداوند
عشق و انتظار را با هم آفرید
این را من خوب می دانم
منی که از انتظار تو
به عشق رسیدم

علیرضا اسفندیاری

جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 19:08

من به تو تعلق دارم

من به تو تعلق دارم
گوش کن
هر تپش قلبم فریاد نام توست
نمی گویم عاشقت هستم
چرا که عشق
در برابر تو واژه ی حقیری ست
تو خورشیدی هستی که
در روز های سرد زندگی ام
طلوع کردی
گرمایی که اکنون احساس می کنم
تنها دلیلش
وجود مهربان توست
لبخند ملیحت
حالت معصومانه چشمانت
و آهنگ دلنشین صدایت
به من حق بده
وقتی که نام کوچکم را صدا می زنی
از شدت اشتیاق
گونه هایم سرخ شود
شریک شادی و غمت هستم
وقتی تو دستم را می گیری
از طوفان های زندگی نمی ترسم
روز های بارانی را
تنها بخاطر تو دوست دارم
چرا که می توانم
به تو بگویم
اندازه تمام این قطره ها
دوستت دارم

محمد شیرین زاده

جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 19:01

چشم‌هایت را می بوسم

چشم‌هایت را می بوسم
می دانم
هیچ کس
هیچ گاه
در هیچ لحظه ای از آفرینش
آنچه را که من
در گرگ و میش نگاه تو دیدم
نخواهد دید

چشم هایت را می بوسم
و زیر بارانی از واژه های تکراری
تازه می شوم
بعدها
کسی دفتر شعرم را پاره می کند
نام تو
همه جغرافیای رنج مرا طی می کند
و تو جاودانه می شوی
بیهوده در انتظار منشین
هرگز برای رفتنت
مرثیه نخواهم گفت

نیلوفر لارى پور

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 19:10

خاطره های تلخت

خاطره های تلخت
هر شب مرا
به رگبار می بندند
اما
هنوز نبض عشقت می زند

به من بگو
چقدر یک نفر می تواند
هرشب
به قلب خودش شلیک کند
و صبح دوباره
دوست داشتن ات را
از سر شروع کند ؟

اعظم جعفری

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 11:09

بگذار بگویند مغرور است

بگذار بگویند مغرور است
بگذار بگویند چشم به نگاهِ هیچکس نمی دوزد
اصلا بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید
تو که بیایی خواهند دید
آن مغرور
تنها ناز و نیازش را
خرجِ هر غریبه ای نمی کرده
بگذار ببینند عاشقی می کند
می خندد
در آغوش می گیرد
چشم می دوزد
اما  تنها به نگاهِ تو
بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید
تو که بیایی
دنیا آن رویِ مرا خواهد دید
آن رویِ پنهانم را
آن رویِ
عاشقم را

عادل دانتیسم

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:59

چه کاری از من برمی آید

چه کاری از من برمی آید
وقتی عشق
تمام خودش را
می ریزد توی چشم های تو
و نگاه ام می کند

مریم ملک دار

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:46

تنها پرچم صلح

به خونخواهی دلم
قیام می کنم
قلم را با واژه هایی تیز
مسلح کرده
به سوی تو نشانه میروم
و تو نیز خوب می دانی
تنها پرچم صلح میانمان
نامه ای از توست
که بنویسی
 برمی گردم

علی اسکندرپور ( هادی )
 کتاب سمفونی پاییز

1 2 3 4 5 ... 12 >>