X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 12:48

عاشقانه برگرد

تو را به آرامشی پس از طوفان می برم
تو را به آغوش بهاری پس از زمستان می برم
من تو را به شروعی تا بی نهایت
به خلوتی بی اضطراب
به آرامشی پس از انتظار
و به همیشگی ماندنی بی دلهره می برم
تو اما
عاشقانه برگرد

شیما سبحانی

یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 18:26

فراموش کردن

به من نگو چطور فراموشت کنم
کنار بیابا دلی
که می خواهد  درد پنهانش باشی

می توانم
سالهابرایت رج به رج شعر ببافم
ترانه بخوانم
ودر دوردست ها
فقط با لبخندهایت روزگار بگذرانم

چشم هایت را به روی رفتن
به روی هرجاده ای که جدایمان می کند
به روی هرکسی جزمن
که تو را  به نام کوچکت صدا می کند ، ببند

وکنار بیا با دلی که حتی
فراموش کردنت را هم این روزها  فراموش کرده است

اعظم جعفری

یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 18:19

حسرت بی تو بودن

همه ی وقت هایی را
که عشق نورزیده ام
 از دست داده ام

همه ی جاده ها
همه ی دریاها ، جنگل ها
همه ی کوچه ها و کافه هایی را
که با تو ندیده ام
همه ی قطارهایی که ما را
به سفری در اعماق نبرده اند
همه ی شعرهایی که
برای تو نگفته ام
از کف رفته اند

انگار
همه ی لحظه هایی که
تو را ندیده ام
زندگی نکرده ام

علی توسلی

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 18:59

چه کیفی می دهد

چه کیفی می دهد
دوست داشتنِ تو
وقتی ندانی و دوستت بدارم
وقتی ندانی و تماشایت کنم

چه کیفی می دهد
دوست داشتنِ تو
وقتی هر روز تمام راه را
به شوق دیدن
روی ماهت قدم بزنم

چه کیفی می دهد
وقتی یک روز بی هوا
از راه برسی
به چشم های
همیشه عاشقم خیره شوی
بگویی
گاهی نگاه
بهتر از هزاران دوستت دارم
این زمانه است
گاهی چشم ها
چیزهایی را به ما می فهمانند
که زبان از گفتنشان
عاجز است

گاهی
دلت می خواهد بگویی
اما شرم میکنی از گفتنش

چه کیفی می دهد
عاشقِ تو بودن وقتی اینگونه
دوست داشتن را
به من آموختی

حاتمه ابراهیم زاده

دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 17:48

من او را دوست داشتم

او شعر را دوست داشت
خیال پردازی
 و سفر را
من او را دوست داشتم

او شب را دوست داشت
آوازِ جیرجیرک
و صدایِ بغضِ شمعدانی را
من او را دوست داشتم

او مویِ بافته دوست داشت
عطر قهوه
و سیگار را
من او را دوست داشتم

او باران را دوست داشت
پاییز را
و رنگین کمان را
من او را دوست داشتم

من او را دوست داشتم
من‌

او را دوست داشتم

و او
شنیدنِ این جمله را

حامد نیازی

دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 17:33

از چی می‌ترسی ؟

از چی می‌ترسی ؟
از جای پاهات رو برف ؟
می‌ترسی بفهمن کجا بودی و کجا میری ؟
نترس ، صبح که آفتاب بزنه
همه برف‌ها آب میشن
همه جای پاها پاک میشن
از جای پاهات رو دل ها بترس 
گرمای آفتاب که چیزی نیست 
گرمای جهنم هم
نمی‌تونه پاکشون کنه

روزبه معین

یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 18:33

پیله ی تنهایی من

پیله ی تنهایی من
جهانِ اندک من
ای آشناترین واژه ی پر ابهام
ای تو انتظار لحظه ی شکفتنِ بوسه
ای تمناترین دعای من
ای باران
ای تو

مرا با خودت ببر
دست های مرا بگیر
از جهانی که ساخته ای
دور کن مرا
شهری بساز برایم این بار
پشت پلک های شب زده ات
واژه هایم را پنهان کن
در کنج پستوی خیال

جهان ما دیگر شعر نمی‌خواهد
این بار برای من
یک‌ سبد بوسه بیاور
پیشانی خواب هایم را ببوس
و من در بیداری ، دست های تو را

پیله ی تنهایی من
جهانِ‌ اندک من را
همین خیال تو می‌سازد
هر شب
بیا اگر‌
مسیر جهانم را از یاد نبرده ای

علیرضا اسفندیاری

یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 18:20

راز عاشقان

زمان آن رسیده است
که دوست داشتن
صدای نغزِ عاشقانه ای شود
که از گلوی گرمِ تو طلوع می کند

مرا به خواب ِ عشقِ اوّلِ جوانی ام رجوع داده ای
به من بگو چگونه این جهان جوان شود
بگو چگونه رازِ عاشقان عیان شود
عطش برای دیدنِ تو سوخته زبانِ من

به من بگو عطش
چگونه بی زبان بیان شود
تو مهربانِ من ، بیا کنارِ پنجره
و پیش از آن که قدِ نیمه تیرسانِ من کمان شود
بهار را به من نشان بده

رضا براهنی

شنبه 23 دی 1396 ساعت 11:55

عشق و مرهم

باشد تا از خودمان
عشق و مرهم به جای بگذاریم
نه کینه و زخم
شاید که عشق و مرهم مان
بعد از خودمان
زخم های آیندگان را درمان کند
در اطراف هر کدام از ما
انسانهایی هستند که شاید اگر
کسی جایی
با عشقش بر آنها مرهم میشد
آنها این همه امروز
آزرده ی زمانه نبودند

عادل دانتیسم

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 18:25

تو را دوست دارم

یقین دارم
تو را دوست دارم
من تو را صادقانه دوست دارم
تو را به دور از غرور
به دور از ریا
مثل کودکی به دور از دروغ
تو را مثل نیمه ی جان
مثل لحظه ی اولین دیدار
اولین بوسه
اولین آغوش
من تو را عاقلانه دوست دارم

شیما سبحانی

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 18:10

قلب من مجروح عشق توست

قلب من مجروح عشق توست
عادی نیست لکنت زبان
و رنگ پریده ام
وقتی می خواهم
در چشمانت بنگرم
و بگویم دوستت دارم
 
عادی نیست سردی و لرزش دست ام
وقتی می خواهم
دست ات را بگیرم
و تو را به رویا های خود بیاورم

عادی نیست
وقتی برای نوشتن از تو
در شعرم
باران می بارد
و خانه ام
عطر حضور تو را می گیرد

حسی به من می گوید
حتی این زخم که
در قلبم هدیه توست
اگر موجب مرگم شود
بدان معناست
هرگز بیهوده نزیسته ام

مهم نیست
اگر در روز دیدار
ساعت ها منتظر آمدنت باشم
تو را سرزنش نخواهم کرد
که چرا دیر کرده ای
تو با یک لبخند کوچک
تمام حافظه ام را پاک می کنی

عشق تو دلیل زیبایی شب هایم شده
تا پیش از این
به ستاره ها نگاه نمی کردم
اما اکنون هر شب
دنبال تو می گردم
لا بلای آن ها
می دانم یک شب حلول می کنی
در شب آرزو هایم
چون ستاره ای دنباله دار

محمد شیرین زاده

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 17:46

درد جاودانگی

مردان برای جاودانگی می جنگند
ماه را فتح می کنند
می نویسند
کشور گُشایی می کنند
می کُشند و کُشته می شوند

اما زنان برای جاودانگی کافی ست
معشوقِ شاعری شوند
تا نام و یادشان را در شعر
جاودانه کند

یدالله گودرزی

جمعه 1 دی 1396 ساعت 18:47

برای رسیدن به تو

برای رسیدن به تو
راه نمی‌روم
پرواز می‌کنم
نمی‌نویسم
کلمه اختراع می‌کنم
دعا نمیکنم
باخدا همدستم
چیزهای باعظمت را
باید با عظمت خواست

چیستا یثربی

جمعه 1 دی 1396 ساعت 18:34

پاییز دارد تمام میشود

پاییز دارد تمام میشود
و رویاهای ناتمامِ مرا
هیچ تویی
به واقعیت نرسانده است
چرا نمی آیی
به انتظارهایی که پشت پنجره
جا گذاشته أم
پایان نمیدهی
و به دادِ این روزهایِ یک نفره
نمیرسی ؟
که باهم
خیابانِ انقلاب را تویِ خاطراتمان
ثبت کنیم
کتاب های عاشقانه بخریم
بجای تمام قلب های دنیا بِطپیم
و روزهایِ سردمان را گرم بگذرانیم
پاییز دارد تمام میشود
برگ ها زیرِ پای عابران میمیرَند
درختان
خوابِ شکوفه میبینند
و پرتقال ها جوری شیرین شده اند
که خودشان را
تویِ دلِ زمستان جا کنند
میبینی ؟
همه چیز
دارد به زمستان پیوند میخورد
و من هنوز
 آرزویِ آمدنت را
با خود
 به همه جای شهر میبرم
راستی
حالا که به پاییزو عاشقانه هایش نرسیدیم
با زمستان و برف و بارانش
میشود بیآیی ؟

نازنین عابدین پور

جمعه 1 دی 1396 ساعت 18:23

مگذار که فرزانه‌ی فرزانه بمیرم

مگذار که فرزانه‌ی فرزانه بمیرم
بگذار که دیوانه‌ی دیوانه بمیرم

میخانه دگر جای منِ بی‌سروپا نیست
بگذار که پشتِ درِ میخانه بمیرم

من بومِ هوس بودم و ویرانه‌ی من ، دل
بگذار که در گوشه‌ی ویرانه بمیرم

از خویش گسستم چو تو با غیر نشستی
بگذار که در پای تو بیگانه بمیرم
 
افسانه نما نام مرا خنده به لب ریز
بگذار که ای شمع چو پروانه بمیرم

دانه مفشان ، مرغِ گرفتارم و دانی
بگذار که در دامِ تو بی‌دانه بمیرم

پروانه‌ی میخانه‌ی بیگانه شدی تو
بگذار که دیوانه‌ی دیوانه بمیرم

فرزانه شیدا

چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 11:55

ترس عاشقانه

به تمامِ دستهایی که
عاشقانه به سمتم آمدند
گفتم نه
از ترسِ از دست دادنِ کسی که
دوست داشتمَش
ولی هرگز نداشتمَش

فرید صارمى

چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 18:43

الان دقیقا کیستم ؟

هر چه بیشتر فکر میکنم
کمتر به یاد می آورم خودم را
پیش از عاشقت بودن
الان دقیقا کیستم ؟
ته مانده ای از خودم
یا تمام تو ؟

یغما گلرویی

پنج‌شنبه 9 آذر 1396 ساعت 12:19

زن ها کسی را می خواهند که درک شان کند

زن ها گـاهی تمامی دنیایشان را
میان چاردیـواری آغوش یک مرد جستجو می کنند
زنی که خنده ها و گریه هایش
نـاز و بهانه هایش
همه و همه
تنها آغوش خالص مردانه ات را می خواهد
که مبادا برای لحظه ای
دست از مردانگی ات برداری
زن ها گاهی دلتنگی هایشان را
بی صدا فریاد می زنند
که اگر دلتنگی هایشان
درمان نشود
زندگی هرچقدر هم روز های بهاری را
به رخِ روزهایشان بکشد
باز هم انگار همه چیز برایشان
بی روح و بی رنگ است
خوش نباشد اگر دلشان
خنده ها یشان هرچقدر هم
گوش فلک را کر کند
باز از دلشان تنها
صدایِ بغضِ جامانده ی بیخِ گلو می آید
زن ها
کسی را می خواهند
که درک شان کند
که فهمیده شوند
همـدِل و همدمی می خواهند
که برایش بگویند
تو 
مردانه پایِ مرادنگی ات
پایِ من زندگی ات بمان
من
همـه ی زنانگی ام را پایِ تو
پای
دنیایمان خواهم داد

عادل دانتیسم

پنج‌شنبه 2 آذر 1396 ساعت 12:39

این پاییز فقط من و تو را کم داشت

این پاییز
فقط من و تو را کم داشت
زیر یک باران
که من تو را نفس بکشم
و تو مرا درجیب هایت پنهان کنى
قبل از دیدار اتفاقى تو
قبل از سلام بى قرار من
تمام قرارها اتفاقى بود
و حالا
تک تک برگ هاى زرد
پاییز را ورق مى زنند
تا شاید آن لحظه هاى بى هوا
دوباره به یادش بیاورد
که چقدر
من و تو را کم داشت

نیلوفر لارى پور

پنج‌شنبه 2 آذر 1396 ساعت 12:32

خودم را به فروش گذاشته ام

خودم را به فروش گذاشته ام
چوب حراج زده ام به رویاهایم
کسی بیاید مرا بخرد
برنگرداند
رودخانه ای درسرم دارم
پرازقرل آلای دیوانه
خوابهایی
که خواب شان را حتی کسی ندیده
درخت انگوری درسینه دارم
مست
سرازشانه هایم درآورده
دختران همسایه ازانگورهایش می چینند
چندتاکلمه دارم
که بیشترشان دوستت دارم است
چند شعر
که هنوزجایی نخوانده ام
وچتری که هیچ بارانی بغلش نکرده
درسرم رویاهای زیادی دارم
اتاقی کوچک
ویک تنهایی بزرگ
آنقدربزرگ
که همه ی اینهارادرخودگم کرده است

جلیل صفر بیگی

1 2 3 4 5 ... 16 >>