X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 19:10

خاطره های تلخت

خاطره های تلخت
هر شب مرا
به رگبار می بندند
اما
هنوز نبض عشقت می زند

به من بگو
چقدر یک نفر می تواند
هرشب
به قلب خودش شلیک کند
و صبح دوباره
دوست داشتن ات را
از سر شروع کند ؟

اعظم جعفری

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 11:09

بگذار بگویند مغرور است

بگذار بگویند مغرور است
بگذار بگویند چشم به نگاهِ هیچکس نمی دوزد
اصلا بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید
تو که بیایی خواهند دید
آن مغرور
تنها ناز و نیازش را
خرجِ هر غریبه ای نمی کرده
بگذار ببینند عاشقی می کند
می خندد
در آغوش می گیرد
چشم می دوزد
اما  تنها به نگاهِ تو
بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید
تو که بیایی
دنیا آن رویِ مرا خواهد دید
آن رویِ پنهانم را
آن رویِ
عاشقم را

عادل دانتیسم

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:59

چه کاری از من برمی آید

چه کاری از من برمی آید
وقتی عشق
تمام خودش را
می ریزد توی چشم های تو
و نگاه ام می کند

مریم ملک دار

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:46

تنها پرچم صلح

به خونخواهی دلم
قیام می کنم
قلم را با واژه هایی تیز
مسلح کرده
به سوی تو نشانه میروم
و تو نیز خوب می دانی
تنها پرچم صلح میانمان
نامه ای از توست
که بنویسی
 برمی گردم

علی اسکندرپور ( هادی )
 کتاب سمفونی پاییز

پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 10:36

مرا دوست بدار

مرا دوست بدار
مرا آرام دوست بدار
مرا بسان نوازش باد بر گندمزار
بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل
و سادگی بی حصرِ آسمانی آبی
دوست بدار

مرا دوست بدار
مرا آرام دوست بدار
قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد
یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امانِ شوقی گذراست
و دردی که کهنه و قدیمی ست
رنجی به مراتب
کمتر از زخم های تازه خواهد داشت

مرا دوست بدار
مرا آرام دوست بدار
و در سفری که بی انتهاست
بسان یک موسیقی بی کلام
جاده ای بی مسافر
و راهی که منتهی به دره ای عمیق است

آرام
آرامتر
دوست بدار
چرا که شیب تند
چون عشقی آتشین
می تواند کشنده باشد

حمید جدیدی

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 19:12

باران مرا خیس می کند

باران مرا خیس می کند
توفان می ترساند
و پاییز افسرده می سازد
تو اما
چیزی از من باقی نمی گذاری

مژگان عباسلو

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 18:43

تو را نگا‌ه می‌ کنم‌

تو را نگا‌ه می‌ کنم‌
چشمانت خلاصه‌ی‌ آتش‌فشان‌ است
هم‌‌رنگ خاک‌ِ دیاری‌ که‌ دوستش‌ می‌دارم
چال‌ِ کنج‌ِ لبانت‌
هلالک‌ِ جُفتی‌ ماه‌ است‌
با خورشیدی‌ در قفا
که‌ مردمان‌ِ سرزمین‌ِ قلب‌ِ مرا
به‌ وِلوِله وا می‌دارد
با انگشت‌ِ اشاره‌ی‌ رو به‌ آسمان
خنده‌ات‌ باران‌ِ مرواریدْ است‌
و اخمت‌
زلزله‌یی‌ که‌ شهر آرزوهایم‌ را
ویران‌ می‌کند
تو را نگاه‌ می‌کنم‌
و جهان‌ رنگ‌ می‌بازد
نگاهت می‌کنم‌
و خود را نمی‌بینم

یغما گلرویی

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 18:14

زنها عاشق که می شوند میمیرند

من زن بدنیا آمدم
تا عاشق باشم
و قلبم فقط با یک نگاه بلرزد
سرمای دستانم را
دستهای یک مرد گرم کند
و تنها نگاهی که مرا
جذب می کند
نگاه مردانه باشد
من بدنیا آمدم
تا عشق هم بدنیا بیاید
تا عطر یاس و اقاقی های نفسهایم
خانه ی مرد آرزوهایم را معطر کند
من نه عارفم و نه صوفی و نه شاعر
من یک زنم
مرا باید زنانه شناخت
و عاشقانه لمس کرد
خدا هم زن را با عشق آفرید
و او را بویید و بوسید
من یک زنم
مثل پروانه ها
زنها عاشق که می شوند میمیرند
 
فریبا دادگر

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 18:03

زنِ هنرمندِ عاشق

فکر می کنم که خدا
سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده
زن ، هنر و عشق
اما در عجبم که
 تو را با چه شور و حالی آفریده
زنِ هنرمندِ عاشق

روزبه معین

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 17:52

هرچیزی که یادآورتوست

تقریبا هرچیزی که یادآورتوست
ازبین برده ام
عکس ها
آهنگ ها
فقط مانده ام خودم
که این راه هم می سپارم
دست تو

احمد دریس

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 17:39

همه کارهای سخت را به من بسپار

جمع کردن هیزم ها با تو
گرم کردن کلبه با تو
دم کردن چای با تو
خاموش کردن فانوس با تو
و تا صبح
به آغوش کشیدن و بوسیدنت با من
من از این تقسیم کار راضی ام
تو نگران نباش و
همه کارهای سخت را به من بسپار

فردین نظری

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 17:27

برگ به برگ عاشقترت شوم

هر روز
قبل از خورشید
درمن طلوع می کنی
تا صبحم بخیر شود
و هرشب
میلیارد ها متر قد می کشم
تا به آسمان برسم
و تورا ببوسم
در چشم هایم مستقر شو
دست هایت را دور من پیله کن
و محکم در آغوشم بگیر
که آغوشت هر موجودی را
پروانه می کند
پاییز از انتهای موهای تو
آغاز می گردد
و باد عاشقانه هایش را
در بین موهای تو
پیدا می کند
که هرکس موهایت را لمس کرد
عاشق شد
و دیگر به هیچ چیز دل نبست
من اینجا
درست وسط پاییز
آنقدر می ایستم
تا خشکم بزند
زرد شوم
بریزم
و برگ به برگ عاشقترت شوم
دست خودم نیست
جان به جانم کنند
دوستت دارم

علیرضا اسفندیاری

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 17:05

هنوز بوی عطرت را دوست دارم

مثل بوسه یِ پیش از خداحافظی
تکلیفت روشن نیست
من چقدر ساده ام
که هنوز فکر می کنم
روزهای آخر پاییز
تمام طلسم ها باطل می شود
و تو مرا فتح خواهی کرد

هنوز بوی عطرت را دوست دارم
هوای مرددِ لبخندت را
و این همه سال را
که در هر نگاه گذرا
رازی را کشف کردیم
که جز من و تو همه از آن بی خبرند

شاید برای پرسه زدن باتو
زمستان فصل بهتری باشد
اگر فراموش نکنی
من
ادامه یِ خواهشی گم شده ام
که یک روز به آغوشت
باز خواهم گشت

نیلوفر لاری پور

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 12:54

آدمها عوض نمی شوند

آدمها عوض نمی شوند
فقط دلتنگ می شوند و بر می گردند
و دوباره از نو با همان عادت ها دوستی می کنند
آدمها بر می گردند
نه برای اینکه قدر و قیمتت را فهمیده اند
بر می گردند چون دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکرده اند
یادت باشد دل خوش نکنی به این برگشتن ها
آدمها عوض نمی شوند

پریسا زابلی پور

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 12:29

پاییز دارد تمام میشود

پاییز دارد تمام میشود
و رویاهای ناتمامِ مرا
هیچ تویی
به واقعیت نرسانده است
چرا نمیای
به انتظارهای که پشت پنجره
جا گذاشته أم
پایان نمیدهی ؟
چرا نمایی
و به دادِ این روزهایِ یک نفره
 نمی رسی ؟
که باهم
خیابانِ انقلاب را توی خاطراتمان
ثبت کنیم
کتاب های عاشقانه بخریم
بجای تمام قلب های دنیا
بِتَپیم
 و روزهای
سردمان را گرم بگذرانیم
پاییز دارد تمام میشود
 برگ ها زیرِ پای عابران مٌرده اند
درختان دارند
خوابِ شکوفه میبینند
و پرتقال ها جوری شیرین شده اند
که خودشان را
توی دلِ زمستان جا کنند
می بینی
همه چیز
دارد به زمستان پیوند میخورد
و من هنوز
 آرزوی آمدنت را
با خود
 به همه جای شهر میبرم
راستی
حالا که به پاییزو عاشقانه هایش نرسیدیم
با زمستان و برف و بارانش
میشود بیایی ؟

نازنین عابدین پور

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 11:40

اشتباه کردم

اشتباه کردم
درست همان لحظه
که آن واژه لعنتی را به زبان آوردم
باید به جای دوستت دارم
دستهایت را محکم میگرفتم
و فقط یک بوسه
میکاشتم روی گونه ات
بعد توی دلم تا ابد دوستت میداشتم
و تا ابد کنارت میماندم

دوستت دارم گفتم
فکر میکردم نزدیک میشویم
آنقدر که ضربان قلبمان یکی شود
ولی دور شدیم
آنقدر که هیچ چیز
جز عطر تنت برایم نماند

فاطمه جوادی

چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 11:22

عهد شکستن کارِ من نیست

عهد شکستن کارِ من نیست
از همان ابتدا گفته بودم
گفته بودم پایِ دل دادگی ام می ایستم
پایِ دیر آمدنت
از همان ابتدا خواسته بودم اینچنینی عاشقی را
گفته بودم آسان نمی خواهم تو را
می دانم ... می دانم ... می دانم
اما
تو بگو ؟
صبر بیش از این جایز است ؟
حالا دیگر وقتِ رسیدنِ آغوشت نیست ؟
تو که می دانی ، خدا هم
که من آغوشِ هیچکس را
برایِ خستگی هایم نخواسته ام
و حالا خواهانم
با صدایِ بلند هم می گویم
خواهانِ تو
دستانت
خواهانِ لبانت
که نامم را صدا می زند
و جانم گفتن هایِ پی در پیِ لبانِ من
که در تمامِ وجودم انعکاس می یابد
و من لبریز می شوم از
بوی خوش داشتنت

عادل دانتیسم

یکشنبه 21 آذر 1395 ساعت 18:58

آبی چشمانت

بگذار غرق شوم
در آبی چشمانت
آنجا دریایی ست که ماهیانش
صید نمی شوند
صیادند

لیلا قصیرخواه

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:31

بگو دوستم داری

شب ها بیدار می مانم با فکر تو
حیف است خوابیدن
وقتی زندگی بی رحمانه کوتاه است
اگر در جهانی دیگر همدیگر را یافتیم
این بار بگو دوستم داری
یا من اول بگویم
حیف است نگفتن
وقتی زندگی چنین کوتاه است

چیستا یثربی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:01

عطری لبریز از خاطرات خوب

چند روز دیگر
شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر
بالاخره هم را می بینیم و از کنار هم آرام می گذریم
من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد
اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت
عطری آشنا
عطر خنده هایت
عطر نگاهت
عطری لبریز از خاطرات خوب
تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم
گیریم که نگاه ، گناه باشد
بوییدن که گناهی ندارد
دارد ؟

روزبه معین

1 2 3 4 5 ... 11 >>