X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 17:33

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست
یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست

زان زلف مسلسل که همه برشکند باد
از روی تو بنگر که در ان زیر چه دیده ست

بر قافله صبر مرا نیست ولایت
امروز که مژگان تو لشکر نکشیده ست

این اشک به چشم من از آن جای گرفته ست
کاندر طلب وصل تو بسیار دویده ست

شبهاست چو گل غرقه به خونم که به سویم
از باغ وصال تو نسیمی نوزیده ست

آری ، شب امید همه غمزدگان را
صبحی ست که تا روز قیامت ندمیده ست

طاقت چو ندارم که رسانم به تو خود را
فریاد رس ای دوست ، که طاقت برسیده ست

خسرو تن بیجانت به گلزار زمانه
مرغیست که او از قفس سینه پریده ست

امیرخسرو دهلوی

شنبه 1 آبان 1395 ساعت 10:31

دلبرا عمریست تا من دوست می دارم ترا

دلبرا عمریست تا من دوست می دارم ترا
در غمت می سوزم و گفتن نمی یارم ترا

وای بر من کز غمت می میرم و جان می دهم
واگهی نیست از دل افگار بیمارم ترا

ای به تو روشن دو چشم گر درآری سر به من
از عزیزی همچو نور دیده می دارم ترا

داری اندر سر که بگذاری مرا و من برآنک
در جمیع عمر خویش از دست نگذارم ترا

خواری و آزار بر من ، گر به تیغ آید ز تو
خارم اندر دیده ، گر با گل بیازارم ترا

یک زمان از پای ننشینم به جست و جوی تو
یا کنم سر را فدایت ، یا به دست آرم ترا

نیست شرط ای دوست ، با یاران دیرینت جفا
شرم دار آخر که من یار وفادارم ترا

امیرخسرو دهلوی

جمعه 1 مرداد 1395 ساعت 18:27

وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را

وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را

بلبل نغمه ساز کن بلبله شراب را


ساغر لاله هر زمان باد نشاط می دهد

بین که چه موسمی ست خوش نقل و می و کباب را


مرغ چو در سرو شد، بال کشید در زمین

سبزه بساط سبز وتر از پی رقص آب را


نیست حیات شکرین کاخر شب شکر لبان

هر طرفی به بوی می تلخ کنند خواب را


چون به سؤال گویدم ساقی مست عاشقان

هان قدحی ، چگونه ای ؟ حاضرم این جواب را


چند ز عقل و درد سر باده بیار ساقیا

درد ترا و سر مرا عقل شراب ناب را


گرد سفید برق را تا بنشاند از هوا

موج بلند می شود چشمه آفتاب را


نی غلطم که آفتاب اوج ازان گرفت تا

بوسه زند به پیش شه حاشیه جناب را


خورد خدنگ او بسی خون ز دو دیده، پر نشد

سیر کجا کند مگس حوصله عقاب را


خانه خسرو از رخش هست صفا که هر زمان

از رخ فکر مدح تو دور کند نقاب را


امیرخسرو دهلوی

شنبه 11 اردیبهشت 1395 ساعت 11:11

نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را

نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را

هست از پیش خرابی درویش و محتشم را


من خاک پای مستی کانجا که ریخت جرعه

لغزید پای رندان صد صاحب کرم را


گر در شراب عشقم از تیغ می زنی حد

ای مست محتسب کش ، حدیست این ستم را


گفتی که غم همی خور ، من خود خورم و لیکن

ای گنج شادمانی ، اندازه ایست غم را


صوفی که لقمه جوید مشنو حدیث عشقش

کز دل نصیب نبود درمانده شکم را


از حاجی بیابان پرسید ذوق زمزم

چه آگهی زکعبه پرنده حرم را


هست آرزوی جانان کز خلق رو بتابم

من اختیار کردم خلوتگه عدم را


چون کشتی است باری ور هست بیش ور کم

تسلیم کرد خسرو ، بگذار بیش و کم را


امیرخسرو دهلوی

شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 10:59

گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما

گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما

می زند زان شعله دایم آتشی در جان ما


ای طبیب از ما گذر ، درمان درد ما مجوی

تا کند جانان ما از لطف خود درمان ما


یوسف عهد خودی تو ، ای صنم با این جمال

می رسد شاهی ترا بر دلبران ، سلطان ما


دی خرامان در چمن ناگه گذشتی لاله گفت

نیست مثل آن صنوبر در همه بستان ما


از تب و تاب غم هجران چو ما را دل بسوخت

خود نگفتی این گذر چونست در هجران ما


چشم ما می گوید از سوز غمت شب تا به روز

هیچ رحمی نایدت بر دیده گریان ما


می کنم شادی که گفتا غمزه ات از ناز دوش

خسروا ، نزدیک آن شو تا شوی قربان ما


امیرخسرو دهلوی

سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 11:03

گم شدم در سر آن کوی ، مجویید مرا

گم شدم در سر آن کوی ، مجویید مرا

او مرا کشت شدم زنده ، ممویید مرا


عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز

چون چنین است ، شما نیز مجویید مرا


بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منست

هم بدان خاک در آرید و مشویید مرا


عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است

هر چه خواهم که کنم ، هیچ مگویید مرا


خسروم من گلی از خون دل خود رسته

بوی من هست جگر سوز ، مبویید مرا


امیرخسرو دهلوی

چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 11:16

آورده ام شفیع دل زار خویش را

آورده ام شفیع دل زار خویش را

پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را


ای دوستی که هست خراش دلم ز تو

مرهم نمی دهی دل افگار خویش را


مردم که نازکی و گرانبار می شوی

جانم که بر تو می فگند بار خویش را


از رشک چشم خویش نبینم رخ تو من

تو هم مبین در آینه رخسار خویش را


آزاد بنده ای که به پایت فتاد و مرد

و آزاد کرد جان گرفتار خویش را


بنمای قد خویش که از بهر دیدنت

سر بر کنیم بخت نگونسار خویش را


سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل

از سر رواج ده روش کار خویش را


دشنامی از زبان توام می کند هوس

تعظیم کن به این قدری یار خویش را


چون خسرو از دو دیده خورد خون ، سزد اگر

سازد نمک دو چشم جگر خوار خویش را


امیروخسر دهلوی

پنج‌شنبه 9 مرداد 1393 ساعت 18:09

خبرم رسیده امشب ، که نگار خواهی آمد

خبرم رسیده امشب ، که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد

به لبم رسیده جانم ، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم ، به چه کار خواهی آمد ؟

غم و قصه ی فراقت بکُشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد

منم و دلی و آهی ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره ، که فگار خواهی آمد

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی ، به مزار خواهی آمد

به یک آمدن ربودی ، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد

امیرخسرو دهلوی

شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 17:40

دلم در عاشقی آواره شد

دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا
تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا

به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد
به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا

رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا

گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو
که آن آوارهٔ از کوی بتان آواره تر بادا

همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد
من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد
و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا

چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا
 
امیرخسرو دهلوی

جمعه 1 شهریور 1392 ساعت 18:30

کافر عشقم

کافر عشقم مسلمانی مرا در کار نیست
هر رگ من تار گشته حاجت زنار نیست

از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب
دردمند عشق را دارو به جز دیدار نیست

ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش
ما خدا داریم ما را ناخدا در کار نیست

خلق می گوید که خسرو بت پرستی می کند
آری آری می کنم با خلق ما را کار نیست

امیر خسرو دهلوی

سه‌شنبه 14 آذر 1391 ساعت 17:52

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا

ابر و باران و من و یار ٬ ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ، ابر جدا ، یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سر سبز
بلبل روی سیه ٬ مانده ز گلزار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم
مردمی کن ، مشو از دیده خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازآن نعمت دیدار جدا

دیده صد رخنه شد از بهر تو ٬ خاکی ز رهت
زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

می دهم جان مرو از من٬ وگرت باور نیست
پیش از آن خواهی ٬ بستان و نگهدار جدا

حسن تو دیر نماند چون ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند ، چو شد ازخار جدا

امیرخسرو دهلوی

چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 11:12

بر درش مردم و آن خاک ، بر اعضای من است

بر درش مردم و آن خاک ، بر اعضای من است
هم بدان خاک درآید و ، مشویید مرا

عاشق و مستم و رسوایی خویشم ، هوس است
هر چه خواهم که کنم ، هیچ مگویید مرا

خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته
خون من هست جگر سوز ، مبویید مرا

ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد
مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا

برسرکوی تو فریاد که از راه وفا
خاک ره گشتم و برمن گذری نیست ترا

دارم آن سر که سرم در سر کار توشود
با من دلشده هر چند سری نیست ترا

دیگران گرچه دم از مهر و وفای تو زنند
به وفای تو که چون من دگری نیست ترا

امیر خسرو دهلوی

یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 11:43

دل زتن بردی و در جانی هنوز

دل زتن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز

آشکارا سینه ام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز

ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
واندرین ویرانه سلطانی هنوز

هر دو عالم ، قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

ما زگریه چون نمک بگداختیم
تو زخنده شکرستانی هنوز

جان زبند کالبد آزاد گشت
دل به گیسوی تو زندانی هنوز

پیری و شاهد پرستی هم خوشست
خسروا تا کی پریشانی هنوز ؟

امیر خسرو دهلوی

چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 18:38

گل و شکوفه همه هست و یار نیست ، چه سود ؟

گل و شکوفه همه هست و یار نیست ، چه سود ؟

بت شکر لب من در کنار نیست ، چه سود ؟


بهار آمد و هر گل که باید آن همه هست

گلی که می طلبم در بهار نیست ، چه سود ؟


به انتظار توان روی دوستان دیدن

دو دیده را چو سر انتظار نیست ، چه سود ؟


ز فرق تا به قدم زر شدم ز گونه زرد

ولی ز سنگ شکیبم عیار نیست ، چه سو د؟


ز بهر خوردن دل گر هزار غم دارم

چو بخت خویشتنم استوار نیست ، چه سود ؟


ز دوست مژده مقصود می رسد ، لیکن

از آن هزار یکی برقرار نیست ، چه سود ؟


اگر چه باده امید می کشد ، خسرو

ز دور چرخ سرش بی خمار نیست ، چه سود ؟


امیرخسرو دهلوی