X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

قلب من چشم تو

شعر

عناوین یادداشت‌ها

  • بی من و غیر اگر باده خورد نوشش باد (شنبه 5 آذر 1390 19:05)
    بی من و غیر اگر باده خورد نوشش باد یاد من گو نکند غیر فراموشش باد یار بی‌غیر که می در قدحش خون گردد خون من گر همه ریزد به قدح نوشش باد سرو اگر جلوه کند با تن عریان به چمن شرمی از جلوهٔ آن سرو قبا پوشش باد دوش می‌گفت که خونت شب دیگر ریزم امشب امید که یاد از سخن دوشش باد ننگ یار است که یاد آرد از اغیار مدام نام این...
  • از غم خبری نبود اگر عشق نبود (شنبه 5 آذر 1390 18:38)
    از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟ بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود این دایره‌ی کبود ، اگر عشق نبود از آینه‌ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟ در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟ بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟ دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست...
  • در قلبم نشستی (شنبه 5 آذر 1390 18:33)
    در قلبم نشستی حالا انتخاب کن می‌خواهی تپش حیات باشی یا گلوله‌ای شهاب مقربین
  • نابینای توام (شنبه 5 آذر 1390 18:30)
    نابینای توام نزدیک تر بیا فقط به خط بریل می توانم که تو را بخوانم نزدیک تر بیا که معنی زندگی را بدانم شمس لنگرودی
  • همراز من ز ناله ی خود (شنبه 5 آذر 1390 18:25)
    همراز من ز ناله ی خود هر چند چشم تو را نخفته نمی خواهم یک امشبم ببخش که یک امشب نالیدن نهفته نمی خواهم بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم امشب طریق ناله بیاموزم تب ، ای تب از چه شعله کشی در من ؟ آتش به خرمنم ز چه اندازی؟ شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ من رنگ بازم و تو نمی بازی مردم ز درد ، رنجه مرا بس کن بس کن دگر ، شکنجه مرا...
  • اینک منم فرهاد کوهکن (شنبه 5 آذر 1390 18:15)
    وای به شبهایم دیگر نه کوه مانده نه اندوه دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پر شکوه دیگر نه بیستونی و نه لذت ستوه وقتی دلی نمانده برای عشق با من بگوی بر فرق خود بکوب گلتاج تیشه را اینک منم فرهاد کوهکن فواره ای بلند و رنگین کمان خون نصرت رحمانی
  • نیازی به قسم خوردن (سه‌شنبه 1 آذر 1390 18:10)
    این شهر پر از صدای پای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند طناب دارت را می بافند مردمانی که صادقانه دروغ می گویند و عاشقانه خیانت می کنند کاش دلها آنقدر پاک بود که برای گفتن دوستت دارم نیازی به قسم خوردن نبود فروغ فرخراد
  • من اعلام می کنم (سه‌شنبه 1 آذر 1390 18:04)
    من اعلام می کنم هیچ زنی نیست که بتواند چون زمین لرزه ای ویرانم کند در لحظه های عشق جز تو هیچ زنی که بتواند مرا به آتش کشد غرق کند شعله ور کند و خاموش کند چون هلالی به دو نیم کند جز تو گل های سرخ دمشق را ، نعنا را و درختان پرتقال را چنین دیر پا و چنین خوش در دلم بکارد جز تو ای زن که در میان موهایت پرسش هایم را جا می...
  • شراب ناب ای ساقی (سه‌شنبه 1 آذر 1390 18:01)
    برجه برجه ز جای خود ای ساقی درده درده شراب ناب ای ساقی زان پیش که از کاسه سر کوزه کنند از کوزه به کاسه کن شراب ای ساقی خیام
  • کس دشمن من نیست (سه‌شنبه 1 آذر 1390 17:54)
    آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش چون خود زده ام چه نالم از دشمن خویش کس دشمن من نیست ، منم دشمن خویش ای وای من و دست من و دامن خویش ابوالسعید ابوالخیر
  • من در آینه رخ خود دیدم (سه‌شنبه 1 آذر 1390 11:57)
    من در آینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ من چه دارم که سزوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟ همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ حمید مصدق
  • من نبودم (سه‌شنبه 1 آذر 1390 11:53)
    من نبودم کسی در خانه ات را کوبید من نبودم کسی که به تو سلام داد من نبودم کسی که سالها عاشق تو بود و هر کجا که می رفتی دنبالت می کرد دروغ گفتم من بودم من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی با این حال آری ، من بودم که عاشق تو بودم هنوز هم عاشقت هستم حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم و تو گریه می کنی و می گویی چرا...
  • دست ات را به من بده (سه‌شنبه 1 آذر 1390 11:50)
    دست ات را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تورا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست احمد شاملو
  • داشتم از این شهر میرفتم (سه‌شنبه 1 آذر 1390 11:47)
    داشتم از این شهر میرفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد البته این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی رسول یونان
  • دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم (چهارشنبه 25 آبان 1390 18:38)
    دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم دم به دم حلقه ی این دام شود تنگتر و من دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم که تو را دید که در حسرت...
  • ای راز سر به مهر (چهارشنبه 25 آبان 1390 18:08)
    دردی عظیم دردی ست با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن وقتی به کوچه باغ می برد بوی دلکش ریحان را بر بالهای خسته خود باد گویی که بوی زلف تو می داد وقتی که گام سحر ربای تو وز پله های وهم سحرگاهی گرم فرار بود در چشمهای من ابر بهار بود برگرد در این غروب سخت پر از درد محبوب من به بدرقه من برگرد هرگز دوباره بازنخواهی گشت و من...
  • در بندها بس بندیان , انسان به انسان دیده ام (چهارشنبه 25 آبان 1390 18:04)
    در بندها بس بندیان , انسان به انسان دیده ام از حُکمبر تا حکمران , حیوان به حیوان دیده ام در مکر او در فکر این , در شُکر او در ذکر این از حاجیان تا ناجیان , شیطان به شیطان دیده ام دیدى اگر بى خانمان , از هر تبارى صد جوان من پیرهاى ناتوان دربان به دربان دیده ام اى روزگار دلشکن , هر دم مرا سنگى مزن من سنگها در لقمه نان ,...
  • زیباترین حرفت را بگو (چهارشنبه 25 آبان 1390 17:58)
    زیباترین حرفت را بگو شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه ای بیهوده میخوانید چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید به خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی است چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است اجمد شاملو
  • ترکم نکن (چهارشنبه 25 آبان 1390 17:51)
    دور نشو حتی برای یک روز زیرا که زیرا که چگونه بگویم یک روز زمانی طولانی است برای انتظار من چونان انتظار در ایستگاهی خالی در حالی که قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند ترکم نکن حتی برای ساعتی چرا که قطره های کوچک دلتنگی به سوی هم خواهند دوید و دود به جستجوی آشیانه ای در اندرون من انباشته می شود تا نفس بر قلب شکست...
  • اگر باید زخمی داشته باشم (چهارشنبه 25 آبان 1390 17:48)
    اگر باید زخمی داشته باشم که نوازشم کنی بگو تا تمام دلم را شرحه شرحه کنم زخم ها زیبایند و زیباتر آنکه تیغ را هم تو فرود آورده باشی تیغت سحر است و نوازشت معجزه و لبخندت تنظیمی از قواره نور و تیمار داری ات کرشمه ای میان زخم و مرهم عشق و زخم از یک تبارند اگر خویشاوندیم یا نه من سراپا زخمم تو سراپا همه انگشتِ نوازش باش...
  • سروی بودم (چهارشنبه 25 آبان 1390 17:37)
    سروی بودم زیر سایه‌ام نشستند خوردند و خفتند بیدار شدند و مرا بریدند شمس لنگرودی
  • اکنون که مال منی (یکشنبه 22 آبان 1390 12:40)
    اکنون که مال منی رویاهایت را تنگاتنگ رویاهایم بخوابان و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند به عشق بگو که دیگر هیچ کسی جز تو نمی تواند در رویاهایم بگنجد پابلو نرودا
  • پیش‌آرساقی ، آن می چون زنگ را (یکشنبه 22 آبان 1390 12:30)
    پیش‌آرساقی ، آن می چون زنگ را تا ما براندازیم نام و ننگ را امشب زرنگ می برافروز آتشی تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را بی‌روی او چون عود می‌سوزد تنم مطرب ، تو نیز آخر بساز آن چنگ را با فقیه از عقل می‌گوید سخن عقلی نبودست این فقیه دنگ را بی‌او نباشد دور اگر گریان شوم دوری بگریاند کلوخ و سنگ را ای همرهان ، پیش دهان تنگ او یاد...
  • زان چشم پر از خمار سرمست (یکشنبه 22 آبان 1390 12:25)
    زان چشم پر از خمار سرمست پر خون دارم دو دیده پیوست اندر عجبم که چشم آن ماه ناخورده شراب چون شود مست یا بر دل خسته چون زند تیر بی دست و کمان و قبضه و شست بس کس که ز عشق غمزه‌ی او زنار چهار کرد بر بست برد او دل عاشقان آفاق پیچند بر آن دو زلف چون شست چون دانست او که فتنه بر خاست متواری شد به خانه بنشست یک شهر ازو غریو...
  • چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی (یکشنبه 22 آبان 1390 12:22)
    چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی چو جان ، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی چنین که می‌گذری تلخ بر من ، از سر قهر گمان برم که غم‌انگیز ماه وسال منی خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف که آرزوی...
  • پای به زنجیر بسته زخمی پیرم (یکشنبه 22 آبان 1390 12:16)
    پای به زنجیر بسته زخمی پیرم کاین همه درد مرا امید دوا نیست مرهم زخمم که چون شکاف درخت است جز مس جوشان آفتاب خدا نیست نشتر خونریز خارهای پر از زهر می ترکاند حباب زخم تنم را خاک به خون تشنه از دهانه ی این زخم می مکد آهسته شیره ی بدنم را کرکس پیری که آفتابش خوانند بیضه ی چشم مرا شکسته به منقار پنجه فروبرده ام به سینه ی...
  • برای شما که عشق ِتان زندگی‌ست (جمعه 20 آبان 1390 12:05)
    شما که عشقِ تان زندگی‌ست شما که خشمِ تان مرگ است شما که تابانده‌اید در یأسِ آسمان‌ها امید ستارگان را شما که به وجود آورده‌اید سالیان را قرون را و مردانی زاده‌اید که نوشته‌اند بر چوبه‌ی دارها یادگارها و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید در بطنِ کوچکِ خود پرورده‌اید و شما که پرورده‌اید فتح را در زهدانِ شکست شما که عشقِ تان...
  • آفتاب روی تو (جمعه 20 آبان 1390 11:28)
    من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال که دستم به دست توست من جای راه رفتن پرواز می کنم فریدون مشیری
  • جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم (جمعه 20 آبان 1390 11:25)
    جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم گر ره بود بر آتش بیم خطر ندارم گر پرده‌های عالم در پیش چشم داری گر چشم دارم آخر چشم از تو بر ندارم در پیش بارگاهت از دور بازماندم کز بیم دور باشت...
  • مرا ز یاد مبر (جمعه 20 آبان 1390 11:18)
    مرا ز یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری ست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم مرا ندیدی دیگر مرا نخواهی دید که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست میان خلوت خاموشی شب دشمن بخوان زمزمه آواز سکوت را بشکن چرا فراموشی ؟ چگونه خاموشی ؟ به گوش خویش مگر...
<< 1 ... 113 114 115 116 117 ... 120 >>