X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 12:05

خیلی زود عاشقت شدم

خیلی زود عاشقت شدم
و نگاهم را پنهان کردم
زمانی نگذشته بود
که تمام قصه های عاشقانه را آتش زدم
دیگر نیازی به این تاریخ افسانه ای نیست
من به شناخت عمیقی رسیدم
در همان دقایقی که چشمانت را دیدم

نزار قبانی
مترجم : بابک شاکر

برچسب‌ها: اشعار نزار قبانی
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 12:04

رقص جنون

در آغوشم میگیری
اوج میگیرم
رقص می کنم ، رقص عشق
رقص جنون
باران اشک می بارد
گل میکند احساسم
بر تنم بوسه میزنی
جوان میشوم
شوق می کنم
شوق ادامه
شوق زندگی
طوفانی می شوم
می نوردم لبانت را
عشقم لمس می کنی
دیوانه میشوم
داغ می کنم
داغ خیال
داغ رویا
نفس به نفس میشویم
دیگر تمام میشوم
می سوزم
خاکستر میشوم
آتش به جانم میزنی
آتشی که حلال میکند
جهنم را برایم

لحظه ای مکث نکن
بسوزانم
که محتاج آن جهنم آغوش توام

وحید خانمحمدی( یاور)

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 12:01

درد زمانی ست

و درد زمانی ست که اشکها
در چشمان  تو
عمیق تر می شوند
و تو را به ژرفا می برند
چون آبهای زیرزمینی
و بالا می آورند
چون صدای پژواک دار
سربسته و سرگردان
میان سینه ها
و درد زمانیست
که گلو بی عطش خشک
می شود
پلک می پرد
و دخترکی پشت پنجره
باچشمان سفرکرده اش
به زلال می نگرد

بسام حجار شاعر لبنانی

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:58

زخم

سرباز
خسته و زخمی از راه رسید
 
زن از خانه رفته بود
 
زخمی که او را
در قطار و جنگل و جاده
نکشته بود

در خانه کشت

رسول یونان

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:55

در اندیشه‌ی تو خواهم بود

در اندیشه‌ی تو خواهم بود
بیشتر از سایه‌ای مبهم نخواهم بود
در لحظه‌ای خواهم زیست
که شادی و حسرت
چشمان تو را می‌سوزانند

ولی می‌خواهم
همیشه ناشناس بمانم در تو
ناشناخته
به‌سادگی پیچیده در شادکامی‌ات
پریشان در نور خویش
تو و من ، فقط زنده در آن
و چنین عاشقِ نامحسوس
در انتظار ناپیدایی

ولی شاید
دیگر به سایه‌ای نازک از هم جدا شده‌ایم
و هریک در نور خویش‌ایم
و نور من
همانی‌ست که تو‌اش متروک می‌بینی

آنتونیو گاموندا
مترجم : محسن عمادی

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:50

باید با من حرف می زدی

باید با من حرف می زدی
من محتاجِ یک جمله بودم
جمله ای از تو
که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن
 برَهاند

باید با من حرف می زدی
تا چیزی می نوشتم
کلیدِ ادامه ی زندگی ، در حنجره ی تو بود
در صدای تو
تویی که در من
من را گُم کرده بودی

سیدمحمد مرکبیان

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:48

با تو بودن

با تو در هر ثانیه
قلبم از نو متولد می‌شود
من از نو متولد می‌شوم
و هستی از نو متولد می‌شود

عبدالعزیزجویدة
برگردان : اسماءخواجه‌ زاده

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:43

آرزوی مردن

کاش میشد برای ساعتی مُرد
آن وقت است که میفهمی
چه کسی از نبودنت دق ‌میکند
و چه کسی ذوق
دلم ساعتی مُردن می‌خواهد

حسین پناهی

برچسب‌ها: اشعار حسین پناهی
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:38

اینک قلب من تویی

بدان که این دیوارها برای جدا کردن ما کافی نیست
این میله ها
این دروازه های آهنی
این هوا
باور کن
بعضی اوقات مانند مشتی سنگین قدرتمند می شوم
بعضی اوقات مانند گنجشکی ضعیف
بی دلیل نیست
تا وقتی که این عشق در وجود انسان زبانه می کشد
بر کدام سختی فاتح نشده است ؟

رفیق من
روزهای زیبا از ایستگاه سختی ها می گذرد
انسان قطره قطره جمع می شود
قطره قطره رفیق من
روزی در دل زندگی جاری خواهیم شد
بدان که دیوارها فرو خواهد ریخت
تمام دروازه ها گشوده خواهد شد
اینک قلب من تویی
تو را می تپد
و دوباره قطره قطره در دلم جمع می شوی

یلماز گونی

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:34

هنر زن بودن

زنان و درختان چقدر به هم شبیه‌اند
هر دو ریشه دارند و برگ و بار می‌دهند
هر دو بهارهای بسیار دارند
و زمستان‌های بسیارتر
هر دو به نور محتاج‌اند و هر دو
نفس می‌بخشند و زندگی
و در کمین هر دویشان تبرهای بسیار است
برای بریدن‌ها ، برای شکستن‌ها
برای قطع امیدها
اما هنر زن بودن
جوانه زدن‌های پی‌درپی است
حتی وقتی شاخه‌هایت را شکستند
حتی وقتی ساقه‌هایت را زدند
حتی وقتی بی‌رحمی تبر ، تنت را
تنه‌ات را از ته برید
تو اما ریشه‌ات را نگه دار
دست‌هایت را به آسمان بلند کن
تو دوباره سبز خواهی شد

عرفان نظر آهاری

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:29

برای دختر موج

صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید
و هیچ دسته گلی به میعادگاهمان نخواهد آمد
با اوهام غربت خود به خواب می رویم
هرکداممان
در شب سرما
در بستر خود غرق خواهیم شد
و سپس ؟

سپس
جای بوسه ها برگونه ها خواهد خشکید
و در همآغوشی
 عشقِ بلند بالا انکار خواهد شد
فردا
مهتاب  در حوض ایوانهایمان شاخ و برگ در می آورد
و نورش ،  شال می بافد
برای دختر امواج

اما مردی که  در را می گشاید
گردن اورا در چنگ میگیرد
شام گندمگونش را با اخگر وعده ای مشتعل میکند
سرود رعد را فراز چهره اش رها میسازد
تاج فراق بر سرش می نهد
و در سرزمین های تاریک تا حد نهایت
تبعیدگاهی برایش امضا میکند
سپس چه ؟

صبح روز عشق می رسد
به من زل می زند
بانوان شکوفه را می شمرد
و در گوششان غزل های دوستی زمزمه می کند
اما هیچیک از شکوفه های لبریز باران
دست بسویش دراز نخواهند کرد

سهام الشعشاع
مترجم : سودابه مهیجی

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 11:26

از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ای

از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ای
بر هر دلی هزار گره برنهاده‌ای

در روی من ز غمزه کمان‌ها کشیده‌ای
بر جان من ز طره کمین‌ها گشاده‌ای

بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی
الا بر وفا و مهر کز این دو پیاده‌ای

گفتی جفا نه کار من است ای سلیم دل
تو خود ز مادر از پی این کار زاده‌ای

دیدی که دل چگونه ز من در ربوده‌ای
پنداشتی که بر سر گنج اوفتاده‌ای

گفتی که روز سختی فریاد تو رسم
سخت است کار بهر چه روز ایستاده‌ای

خاقانی از جهان به پناه تو درگریخت
او را به دست خصم چرا باز داده‌ای

خاقانی 

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:47

در انتظار تو هستم

در انتظار تو هستم
که خود را به من نمی رسانی
روزها و شبهای سختی دارم
همه اش کنار جاده ایستاده ام
تمام سایه ها فریبم می دهند
تمام عابران دروغ می گویند
مگر می شود زنی را ندیده باشند
با پیراهن آبی
موهای شانه کرده
کفش های سفید
که می رقصد
شعر می خواند
و می آید
مگر می شود زنی را ندیده باشند
که نام مرا تکرار می کند
وسراغ مرا از عابران نگیرد
منتظرم همیشه منتظرم

محمود درویش
مترجم : بابک شاکر

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:44

بیا منصف باشیم

بیا منصف باشیم
معامله ای عاشقانه
تو برای همیشه کنارم بمان
و من
تا به ابد به دور حضورت می گردم
تو برای همیشه بارانی بپوش
من تا همیشه باران می شوم می بارم
به لحظه هایت
تو بغض کن
من اشک می شوم
تو بخند
من شوق می شوم
تو ببین
من از نگاهت
مست می شوم
بیا منصف باشیم
تو برایم تب کن
من برایت می میرم

عادل دانتیسم

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:41

یافتن عشق

نه مرگ ، بی نفس ماندن است
و نه زندگی ، تمامی نفس گرفتن
بلکه زندگی ، یافتن عشق در دیگریست
تا عمر را به یادش صرف کنی

اوغوز اتای
مترجم : سینا عباسی

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:34

درمان زخم ها

بیا
بیا و زخم هایم را ببند
بیا
بیا تا زخم هایت را ببندم

فردین نظری

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:29

ندیدن روزهای بدتر

اینکه به تو پشت کرده و می روم
برای دیدن روزهای بهتر نیست
برای ندیدن روزهایی است
که شاید از این هم بدتر باشند

تورگوت اویار
ترجمه : سیامک تقی زاده

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:25

تنهایی با من است

حالا دیگر
تنهایی ام آن قدر بزرگ که شده است
که می تواند دستم را بگیرد
و از تمام خیابان های شلوغ عبور دهد
حالا دیگر
تنهایی ام آن قدر عمیق شده است
که می تواند
مرا در خود غرق کند
حالا دیگر تنها نیستم
تنهایی با من است

نسترن وثوقی

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:20

زندگی کردن

اینکه می گویند
من بدون تو نمی توانم زندگی کنم
من از آن دسته نیستم
من بی تو هم می توانم زندگی کنم
اما
با تو جور دیگری زندگی خواهم کرد

ناظم حکمت
ترجمه : فرشته درویشوند

دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 11:16

ترانه‌های دخترانِ مِی‌خوش

شنیده‌ام یک جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشیِ خواب‌ها دلت گرفت
می‌توانی تمامِ ترانه‌های دخترانِ مِی‌خوش را
به یاد آوری
می‌توانی بی‌اشاره‌ی اسمی
بروی به باران بگویی
دوستت می‌دارم
یک پیاله آب خُنک می‌خواهم
برای زائران خسته می‌خواهم
دیگر بس است
غمِ بی ‌بامدادِ نان و هَلاهلِ دلهره
دیگر بس است این همه
بی‌راه‌رفتنِ من و بی‌چرا آمدن آدمی
من چمدانم را برداشته
دارم می‌روم
تمام واژه‌ها را برای باد باقی گذاشتم
تمامِ باران‌ها را به همان پیاله‌ی شکسته بخشیده‌ام
داراییِ بی‌پایانِ این همه علاقه نیز
شنیده‌ام یک جایی هست
حدسِ هوایِ رفتنش آسان است
تو هم بیا

سیدعلی صالحی

1 2 3 4 5 ... 156 >>