X
تبلیغات
رایتل

قلب من چشم تو

شعر

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:38

چگونه فراموشت کنم

خبرهای بد چه زود به گوش می رسند
پیغام فرستاده ای که مرا فراموش کن
و از من عکسها و نامه هایت را خواسته ای
ناراحت نشو عشق من
دیگر روبرویت ظاهر نخواهم شد
برای آخرین بار برایت می نویسم
خاطره هایت برای من کافی است
فراموش نکن که دنیا فانی است
و خداوندی که داده
جان را از من میگیرد
پس چگونه فراموشت کنم
تا زمانی که جان از بدن بیرون نرفته ؟
گل خشکیده ای در میان نامه هایت پیدا کردم
تک وتنها آن را نگه خواهم داشت
آن را هم برایم زیاده نبین
بهترین عشقها رازندگی کرده بودیم
تمام شعرهای حزن آلود تو را به یاد من می آورد
بریده ام ، زخم خورده ام و خسته ام
نه جایی دارم و نه مکانی
مثل پرنده های بی آشیانه به دیار غربتی راهشان می افتد
سرو بلندم تنها به خاطر تو
راضیم به این سرنوشت
اگر اینگونه نوشته آنکه آفریده
خاک سیاهی برایم بیاور

باریش مانچو شاعر ترک
مترجم : علی اسکندرپور

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:35

مجعزه ی نگاه او

و من
در چشم او
زیباترین مرد جهان را دیدم
و این
معجزه ی نگاه او بود
نه زیبایی من

افشین یداللهی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:33

براستی دوستت دارم

براستی دوستت دارم
و از ابتدا می دانم
این بازی را خواهم باخت

نزاز قبانی
ترجمه : یدالله گودرزی

برچسب‌ها: اشعار نزار قبانی
یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:31

بگو دوستم داری

شب ها بیدار می مانم با فکر تو
حیف است خوابیدن
وقتی زندگی بی رحمانه کوتاه است
اگر در جهانی دیگر همدیگر را یافتیم
این بار بگو دوستم داری
یا من اول بگویم
حیف است نگفتن
وقتی زندگی چنین کوتاه است

چیستا یثربی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:24

ای عشق

ای عشق
تنها هدف ما آن است
‎جنگ ها را به تو واگذاریم
پس پیروز شو
تو پیروز شو
و صدای قربانیانت را بشنو
‎که تو را می ستایند و می‌گویند
پیروز شو
احسنت
و سلامت بازگرد
به کنار ما بازندگان

محمود درویش
مترجم : اسماء خواجه زاده

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:21

خاطرات

هر روز
به دار می آویزند مرا
خاطراتی که از تو دستور می گیرند

خاطراتی که مُدام
صندلی را از زیر پایم می کشند
اما نمی دانند که من
نمی میرم
نمی میرم
فقط در هوای تو معلّق می مانم

مینا آقازاده

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:16

اسم تو

عشق
 را نمی شناسم
افکارم پوسیده و قدیمی ست
تنها
تو را
می شناسم
و قلب فشرده شده ام را
وقتی
 می شنوم
اسم تو را

آتیلا ایلهان 
ترجمه : علیرضا شعبانی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:12

زیبایی تو

زیبایی ات را
در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم
بافه ای از گیسوانت
از قاب
بیرون می ریزد
دوباره می فهمم
نه در عکس
نه در نگاه
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست

مصطفی زاهدی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:06

از کنار تو دور می شوم

از کنار تو دور می شوم
در خفا دوستت دارمت
و نقش پروانه ی بوسه های تو
بر پیشانیم
در یاد خواهد ماند

فدریکو گارسیا لورکا

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 18:01

عطری لبریز از خاطرات خوب

چند روز دیگر
شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر
بالاخره هم را می بینیم و از کنار هم آرام می گذریم
من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد
اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت
عطری آشنا
عطر خنده هایت
عطر نگاهت
عطری لبریز از خاطرات خوب
تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم
گیریم که نگاه ، گناه باشد
بوییدن که گناهی ندارد
دارد ؟

روزبه معین

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 17:52

در عشق تو خواهم مرد

بادها را به تو هدیه می‌ کنم
و باران را
و برترین شعرم را که تنها یک جمله است
دوستت دارم

چه بسیار شب‌ ها و روزهای زمستانی
دوستت داشتم
پیش از آنکه زاده شوم
چه بسیار شب‌ ها و روزهای پاییزی
دوستت داشتم
پیش از آنکه زاده شوم

و چه بسیار شب‌ ها و روزهایی
پس از مرگ
که دوستت خواهم داشت
و در عشق تو زاده می‌ شوم
و در عشق تو می‌ زیم
و در عشق تو خواهم مرد

یوزف زینکلایر شاعر سوئیس
مترجم : رضا نجفی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 17:50

عاشقانه ترین شعر جهان

نقاشان
محتاج مدل های برهنه اند
برای آفریدن پرده های درخشان
اما شاعران
به خاطره ای
عطری
نگاهی
قانعند تا بسرایند

نسیمی که روسری تو را پس می زند
می تواند
باعث اتفاق افتادن
عاشقانه ترین شعر جهان شود

یغما گلرویی

یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 17:44

در میان مردهای جهان مردی را می‌شناسم

در میان مردهای جهان مردی را می‌شناسم
که سرگذشت مرا دو نیم کرده است
مردی را می‌شناسم
که مرا مستعمره‌ی خود می‌سازد
آزادم می‌کند
گردهم می آوردَم
پراکنده‌ام می‌کند
و در دست‌های قدرتمندش پنهانم می‌کند

در میان مردهای جهان مردی را می‌شناسم
شبیه خدایان یونان
آذرخش از چشمان او می‌درخشد
و باران‌ها از دهان او فرومی‌ریزند
مردی را می‌شناسم
که وقتی در اعماق جنگل آواز سرمی‌دهد
درختان به دنبالش راه می‌افتند

 


ادامه مطلب
یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 17:39

قسم به لطافت قسم

قسم به پرستو
آنگاه که جفتش می میرد
و تنها به آشیانه باز می گردد
چه غروبِ غریبی

قسم به کرم شب تاب
آنگاه که از پیله بیرون می آید
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی

قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن می تابی
چه تلالویی
قسم به همه دانه ها
آنگاه که در خاک می میرند
و در نور متولد می شوند
چه رستاخیزی

قسم به ساقه ای که در باد می شکند
آنگاه که از ایشان جز خاکستری
برجای نمی ماند
قسم به تمامی آیینه ها
آنگاه که در برابر آب قرار می گیرند

قسم به لطافت قسم
میدانم
که میدانی
دوستت دارم

مسیحا بزرگر

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 18:21

من از آن توام

هرقدر فردا به فراق تهدیدم کند
و آینده در کمینم بایستد
و وعیدم دهد
به زمستانِ اندوه‌های دیرگذر
هم‌چنان تو را دوست خواهم داشت
و هر روز صبح به تو می‌گویم
من از آن توأم

غاده السمان
مترجم : اسماء خواجه زاده

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 18:19

وقتی پای عشق در میان است

نیمی کنار من
نیمی کنار دیگری
اینگونه عادلانه قسمت شده ای
من به این همه عدالت مشکوکم
به عشق مشکوکم
به داشتنت مشکوکم
فرهنگ لغات دیگری بنویسید
من به کلمات مشکوکم
وقتی پای عشق در میان است

لیلا قیصرخواه

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 18:15

فراموش کردن

تنها چیزی که باعث می‌شود
او را به طور کامل فراموش نکنم
این است که گاهی از خودم می‌پرسم
آیا او هم گاهی به من
فکر می‌کند ؟

آنا گاوالدا

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 18:08

من عاشق زنان میان سالم

من عاشق زنان میان سالم
که عشق را می شناسند
و اندوه را
و درد را
و بدون آن که حرفی بزنند
با چهره های تکیده شان
از عشق می گویند
و از اندوه
و از درد

فردین نظری

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 18:04

مردی که دستم را گرفته است

زن همسایه از سر دلسوزی
تا سر کوچه
پیرزن به رسم دیرین
تا دم در
اما مردی که دستم را گرفته است
تا گور همراهم خواهد آمد
در کنار کپه خاک نرم و سیاه سرزمینم خواهد ایستاد
تنها در این جهان
بلند و بلند تر فریاد خواهد زد
اما صدای من مثل همیشه ، به او نخواهد رسید

آنا آخماتووا
ترجمه : احمد پوری

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 18:02

زنی را می خواهم

زنی را می خواهم
که مانند درخت باشد
با برگ های سبزی که در باد می رقصند
آغوشش
چون شاخه های درخت باز باشد
و خنده اش
از تاریکی های زمین الهام گرفته
در سر انگشت هایش پراکنده شود
زنی می خواهم چون درخت
که هر طلوع و غروب
از افقی به افقی بگریزد
در حالیکه ازاسارت خود در خاک گریه می کند

بیژن جلالی

1 2 3 4 5 ... 142 >>